غروب عمر
مريز اي ساقي مهوش ز شرب خوش گوار امشب
كه شد پيمانه ام پر از جفاي روزگار امـشب
بگو بـا آن طبيب من بـه درمانم چـرا كـوشي
اجل بسته كمر در قتل من آن نابكار امشب
غروب زندگي نزديك شد اي كاروان عمر
دمي آهسته تر ميران كه گشتم بيقرار امشب
در اين زندان تن، شد لشكر غم همنشين با من
برو اي همنشين بد كه حالم شد فكار امشب
شدم افسرده و نالان ز دست چرخ نا فـرمان
ز بس آه و فغان كردم فلك شد شرمسار امشب
اجل گـر مهلتم دادي حكايت ها اكـنم چندان
كه بر حال فلك گريـد، چو ابـرنـو بهار امشب
به سر شد عمر من نا گه همه با رنج و ناكامي
پريشان گشت احوالم چو تار موي يار امشب
در اين گلزار غم چون بلبل شوريده مي نالم
كه سوزد زآه من خشك و تراين مرغزار امشب
مده رنج و عذابم بيش ازاين اي چرخ بازيگر
مرا آواره بنـمودي تـو از شهر و ديـار امشب
دهان دركش مسوزان قلب ما رابيش از اين محمود
كزين گلشن اگر رفتي شود چون شوره زار امشب
دوستان عزیز اگرتمایل به تهیه دیوان بابا دارید می توانیدبا شماره ۰۹۳۷۲۰۲۲۶۳۱ تماس حاصل فرمائید.
زمانی كه تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت میكند هیچ چیز با تو مخالف نخواهد بود، زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی.
خودت را بپذیر؛ هر چه كه هستی حتی اگر نقصی هم داری آن را بپذیر؛ تنها آن هنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و آسوده باشی.
زندگی یعنی آموختن صلح. صلح با دیگران نه، با خودت.
عشق یك تجربه هست، ولی زبان بسیار مكار است. پس مراقب زبانت باش.
سكوت را بر خودت تحمیل نكن. هیچ چیز را بر خودت تحمیل نكن. شادی كن؛ آواز بخوان،
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند افسر مافوق به سراغ آنها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت
منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی
خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی
جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید انجام بده اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.
روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند…
به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.
با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»
روستاییها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند...
البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون...!!!
نتیجه اخلاقی:
دو چيز را پاياني نيست : يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان . البته در مورد اولي مطمئن نيستم!!! آلبرت انيشتين
مطرب غزل خوان
ترسم تو تا بيائي دلدار رفته باشد ما دلشكستگان را اقبال خفته باشد
باز آي و رحمتي كن درويش بينوا را شايد كه در دعايت رازي نهفته باشد
ديشب نواي بلبل از بوستان نيامد گويا كه عاشقانش از ياد رفته باشد
برخيز ماه كنعان بر گل ستان نظر كن كز پرتو جمالت گل ها شكفته باشد
با آهوي رميده تندي مكن در اين ره شايد كه در كنارش صياد خفته باشد
اي مطرب غزل خوان امشب ترانه كم خوان ترسم به خواب شيرين فرهاد رفته باشد
باز آي تا بگويم با تو غم نهان را تا كي غم جدائي در دل نهفته باشد
محمود ناله كم كن در وصف بيوفائي بگذار كان سيه دل از ياد رفته باشد
استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدراست.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی
خدا جاده های آسون و هموار، ............
