با سلام به رهروان راه توانگری و همراهان ما، به یازدهمین جلسه کارگاه آموزش زندگی با تفکر مثبت ما خوش آمدید، از امروز وارد کتاب دوم این مباحث می شیم که شما باید خیلی بیشتر از قبل به اون ها دقت کنید و تمریناتش را بدون کم و کاست انجام بدید چون هر چقدر جلوتر بریم آموزش ها بر پایه همین آموزش ها قرار گرفته و اگه در انجام دادن تمرینات اهمال به خرج بدید و یا مطلبی را به دقت متوجه نشید مطالب بعدی هم براتون راه گشا نیست پس با تمام حواس و وجود خود با ما همرا باشید تا رسیدن به زندگی شاد و توانگری در زندگی.
نیمۀ تاریک
این مبحث را با یه داستان شروع می کنم که در عین سادگی خیلی پر محتواست. داستان ریش قرمز.
داستان ريش قرمز قصه دختري بود كه با مرد ثروتمندي به نام ريش قرمز ازدواج مي كرد. ريش قرمز به دختر مي گفت كه اون مي تونه در تمام اتاق هاي قصر اون زندگي كنه و هر جور كه مي خواد ثروت اون رو خرج كنه، اما هرگز نبايد به اتاق كوچك زير زمين قصر نزديك بشه. يك روز ريش قرمز وانمود مي كنه كه داره مي ره سفر. دختر از روي كنجكاوي به سراغ اتاق كوچك مي ره و در اون رو باز مي كنه و مي بينه زن هاي زيادي در يك سياهچال زنداني هستند. اون ها همه، زن هاي قبلي ريش قرمز بودند كه به خاطر كنجكاويشون و باز كردن در اون اتاق بدون اجازه ي ريش قرمز، اون جا زنداني شده بودند.
ريش قرمز سر مي رسه و اون دختر رو هم در سياهچال مي اندازه. اون زن ها همه با هم مشكل داشتند و هيچ كدوم ديگري رو قبول نداشته، به همين دليل هرگز حاضر به كمك كردن به هم نبودند. اما اون دختر، با هوش بوده و مي دونسته اگه همه با هم يكي بشند از دست ريش قرمز نجات پيدا مي كنند.
اون مي دونسته براي يكي شدن، اون ها بايد، همه، هم رو بپذيرند. اون يكي شدن رو به همه ياد مي ده و اونها با قبول كردن و پذيرفتن هم و اتحاد، براي رهايي نقشه مي كشند و آزاد مي شند. زنداني هاي اون سياهچال فقط با يكي شدن مي تونستند از اون اتاق نجات پيدا كنند. اون اتاق همون جاييه كه صفات نيمه ي تاريك رو در اون پنهان مي كنيد.
نيمه تاريك وجود يا سايه چيه؟
كارل يونگ نيمه تاريك وجود را سايه مي نامد. اون می گه: سايه، آن كسيست كه شما نمي خواهيد باشيد.
سايه شامل همه آن ويژگي هاي شخصيتي ماست كه سعي مي كنيم پنهان و يا نفي كنيم. آن ويژگي هايي كه از نظر دوستان و اطرافيان و از همه مهم تر، خود ما قابل پذيرفتن نيست.
چهره هاي مختلف سايه:
سايه، چهره هاي مختلفي داره: ترسو، خشمگين، تنبل، زشت، بي ارزش، عيبج و سلطه جو و....... اين فهرست مي تونه شامل هر صفتي باشه. هر چه كه موجب شرمندگي ماست و وانمود مي كنيم نيستيم.
همۀ ويژگي هايي كه ازشون بدمون مياد يا در برابرشون مقاومت مي كنيم. ما در بدو تولد، خودمون رو مي پذيريم و دوست داريم چون پيش داوري نمي كنيم كه اين ويژگي ما خوبه يا بده. اما به تدريج كه بزرگ مي شيم، از اطرافيان ياد مي گيريم كه چي خوبه و چي بده. به تدريج ياد مي گيريم كه بعضي رفتارها باعث مي شه قبولمون كنن و بعضي رفتار ها باعث مي شه ما رو طرد كنند. ما كم كم ويژگي هامون رو به صورت قابل قبول و غير قابل قبول تقسيم بندي مي كنيم. يعني از نظر خودمون خوب يا بد. اون وقت به اين نتيجه مي رسيم كه براي اين كه قبولمون داشته باشند، بايد خودمون رو از شر صفات بد رها كنيم يا لااقل پنهانشون كنيم.
ما مثل يك قصر بزرگ مي مونيم كه هزاران اتاق داره. ما هر صفتي رو كه فكر مي كنيم ما رو غير قابل قبول مي كنه، به تدريج، در طي سال هاي زندگيمون، در اتاق هاي قصر وجودمون، زنداني مي كنيم و به در هر اتاق يك قفل گنده مي زنيم تا ديگران متوجه نشن كه ما اون صفت بد (بد از نظر ما) رو داريم.
اين صفات كه ما اون ها رو به بخش پاييني وجودمون مي رونيم و در تاريك ترين قسمت وجودمون مخفي مي كنيم، نيمۀ تاريك ما رو تشكيل مي دن. ما همه عمر تلاش مي كنيم جوري زندگي كنيم كه ديگران متوجه وجود داشتن اون صفات در ما نشن و بدتر از اون، اين كه، حتي خودمون هم از ياد ببريم كه اون صفت رو داريم.
و اين خودش باعث از دست دادن انرژي زيادي مي شه.
چرا پنهان كردن برخي صفات در وجودمون (راندن اون ها به قسمت هاي تاريك تا هيچ كس، اون ها رو نبينه) باعث از دست رفتن انرژي ما مي شه؟
تمرين:
دو تا پرتقال رو توي دستتون بگيرين، تصميم بگيرين يك ساعت اون دو تا پر تقال رو يه جوري تو دستاتون نگه دارين كه نه خودتون و نه ديگران اون ها رو نبينين، اون وقت مي بينيد چقدر ذهن و وجودتون درگير ميشه و مجبور به صرف انرژي مي شيد.
حالا فكرش رو بكنيد براي پنهان كردن صفاتي كه درخودمون انكارشون كرديم، چقدر انرژي صرف مي كنيم. انگار يك سبد پرتقال رو يك عمر جوري پشتمون قايم كنيم كه نه خودمون ببينيم و نه ديگران.
شناخت نيمه تاريك وجود به چه دردي مي خوره؟
ريشه همه ترس ها و اضطراب ها، عصبانيت ها و غم هاي پنهان در وجود، ريشۀ اين كه چرا نمي تونيم، كاملا، خودمون و ديگران رو ببخشيم، همه در اين بخش از وجود ما، نهفته است.
اگه يك دفعه احساس مي كنيد همه انرژي مثبتتون از بين رفته و پر از اندوهيد، باز به خاطر نيمۀ تاريك وجود تونه. براي خود من بار ها پيش اومده كه وسط يك عالم تمرينات عالي ذهني و احساس شادماني بالا يكدفعه يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم احساس كردم همه چيز بي فايده است. انگار يك دفعه دنيا سياه مي شه. احساس شكست، از دست دادن، نا اميدي و حتي غم ها و عصبانيت هاي انفجاري كه يكدفعه گرفتارش مي شيم و بعد در موردشون مي گيم انگار خودم نبودم. اختيارم از دستم خارج شد. اين ها همه و همه به نيمه تاريك ما بر مي گرده.
اگه كسي رو از دست مي ديم و نمي تونيم فراموشش كنيم، در حالي كه مي دونيم مصلحت ما در فراموش كردن اونه، اگه اونقدر كه مي خوايم شاد نيستيم، اگه با وجود همه تمرينات ذهني و جملات تاكيدي نتيجه مثبتي نمي گيريم، همه و همه به خاطر وجود سايه است.
تكرار شدن درس هاي زندگي:
حتي درس هاي زندگي كه تكرار مي شند به خاطر اون قسمت از نيمه تاريك ماست كه نمي شناسيمش. منظورم از درس هاي تكراري زندگي رو با يه مثال مي گم.
استاد من هميشه مي گفت اگه عشق كسي بهش خيانت كنه، اگه اون آدم جراحي پلاستيك كنه و بره به يه كشور ديگه و باز عاشق كسي بشه، حتما اون نفر دوم هم بهش خيانت مي كنه. چون درس هاي زندگي تكرار مي شن، تا وقتي كه ما، اون درسي رو كه بايد بگيريم، از اون اتفاق بگيريم. اون وقت خود به خود همه چيزدرست مي شه و به حالت مثبت در مي ياد. اما تا وقتي، اون درسي رو كه بايد بگيريم، نگيريم، حتي اگه هر شب تصوير سازي ذهني كنيم يا تمام كلماتمون، جملات مثبت تاكيدي باشه، باز اتفاق خوبي نمي افته.
اگه با هر كسي كه دوست مي شيد دروغگو از آب در مي ياد، اگه به هركسي كه خوبي مي كنيد، قدرتون رو نمي دونه، اگه آدم هايي با يك صفت مشترك سر راه زندگيتون قرار ميگيرد و مدام به نتايج مشابهي ميرسيد، اگه وارد هر كاري كه مي شيد، شكست مي خوريد، اگه به هر كي عشق مي ورزيد، تركتون مي كنه، اين ها همه يعني تكرار شدن درس هاي زندگي.
چون هيچ چيز در دنيا اتفاقي نيست پس اينقدر درس هاي زندگي تكرار مي شن تا شما درسي رو كه بايد بگيريد، دريافت كنيد. اون درس چيه؟ براي گرفتن اون درس، اول، بايد نيمۀ تاريك وجود يا همون سايه رو بشناسيم.
نتيجه گيري:
خدا انسان را كامل آفريد و به همين دليل اون رو خليفۀ خودش در زمين ناميد. پس اگر خداوند، هم صفات كمال داره و هم صفات جلال، پس ما هم داراي همه ي صفات هستيم. براي ايجاد يك كل همه اجزا مورد نياز هستند. بدون نفرت، عشق و بدون ترس، شجاعت و بدون بد، خوب معني نداره. بدون شناختن تاريكي، شناخت نور معنا نداره. بسياري از ما آرزو داريم به نور حقيقي دست پيدا كنيم و نمي دونيم براي رسيدن به اون نور، اول بايد تاريكي هاي درونمون رو بشناسيم. به قول دبي فورد، يونگ، ديپاك چوپرا و... و... و همۀ قريب به اتفاق دانشمندان ذهني:
الهي بودن يعني كامل بودن،
يعني همه چيز بودن مثبت و منفي،
نيك و بد، مقدس و پليد
***********************
