من خیلی وقته دیگه فهمیدم موقع هایی که دلم می گیره یا وقتایی که احساس می کنم دنیا پاشُ گذاشته رو خِرخِره ام، نباید برم سراغ آدما.
آدمایی که مثل گذشته مهربون نیستن.
آدمایی که وقتی برای کسایی که سود و منفعتی براشون ندارن و به قول یاروگفتنی نمی تونن نونی از قِبَلِش بخورن ندارن.
آدمایی که دیگه سنگِ صبور نیستن و فقط سنگ ان.
آدمایی که افتاده نیستن اما بلدن چطوری بهت ضربه بزنن تا بیفتی....
هیچ کجا خانهی پدری نمی شود.
جایی که بوی بچگیهایت را می دهد.
از دربِ رنگ و رو رفتهی کهنهاش که وارد میشوی، صدای خنده و بازیهای بچگیات را میشنوی.
چشمهایت را میبندی، و در خاطراتت جان میگیری.
صدای کودکی را می شنوی که در گوشههای حیاط و زیر سایهی درختها بازی می کند، میخندد، و ذوق میکند.
مگر می شود چنین جایی بود و شاد نبود؟
مگر می شود عطر غذای مادرت را استشمام کنی و خوشحال نباشی؟
اصلا مگر می شود کنار مادرت بنشینی،....
