آدم های هم فرکانس، همدیگر را پیدا می کنند.
حتی از فاصله های دور از انتهای افقهای دور و نزدیک انگار جایی نوشته باشند که اینها باید به هم برسند.
یک روزی یک جایی، با هم برخورد می کنند آن وقت می شوند همدم.
می شوند دوست، می شوند رفیق.
اصلا می شوند هم شکل، حرف هایشان می شود آرامش.
خنده هایشان، کلامشان می نشیند روی طاقچه دل هم.
نباشند دلتنگ هم می شوند، هی همدیگر را مرور می کنند، و از هم خاطره می سازند.
یادمان باشد حضور هیچ کس اتفاقی نیست....
تا به حال به معنیِ لغوی "معرفت" فکر کرده اید؟
مثلا می گوییم، فلانی تو چقدر با معرفت یا بی معرفتی.
اصولا استفاده از این واژه ها، گاهی می خواهد یک جور دلخوری، یا تعریف و تمجید را برساند.
اما من "معرفت" را اینطور نمی بینم.
معرفت یعنی:
وقتی نباشی احساسِ نگرانی بیاید به سراغش.
مدام از خود بپرسد، کجاست؟
اصلا چرا نیست؟...
يك زمان ديسك كمر داشتم، وضع مالی ام خوب نبود و با اتوبوس به تهران می رفتم چون دانشجوي تهران بودم.
يک شب در اتوبوس حدود ساعت دو يا سه نيمه شب بود كه درد كمرم از حد گذشت، هركار كردم، هر چه اين دست و اون دست كردم، مسكن خوردم، فايده نداشت.
تنها آرزوم اين بود كه بتونم دراز بكشم تا كمرم آروم بشه، اون شب تمام مسافرای اتوبوس شيراز-تهران مرد بودند.
فقط من و يه خانم ديگه پيش هم بوديم و صندلي خالی هم نبود.
اول فكر كردم كف راهرو اتوبوس دراز بكشم.
ذهنم گفت زشته....
دنیا، به شایستگی هایت پاسخ می دهد، نه به آرزوهایت.
پس شایسته آرزوهایت باش.
چه بسیار انسان ها دیدم تنشان لباس نبود.
و چه بسیار لباس ها دیدم که درونش انسانی نبود.
به هرکس نیکی کنی او را ساخته ای و به هرکس بدی کنی به او باخته ای پس بیا بسازیم و نبازیم.
بیا ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺜﻞ شب ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ، ﺯﻣﯿﻨﺶ ﻫﺴﺖ ﻫﻮﺍﯾﺶ هست.
ﺧﺪﺍﯾﺶ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﺎ، ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﻏﻢ ﺳﺮﻭﺩﯾﻢ ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﺳﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ.
ﺭﻫﺎﯾﺶ ﮐﻦ ﮐﻤﯽ ﺑﮕﺬﺭ، ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ....
به نام تو که تنها بودی و به تنهائی ساختی.
نه کمک خواسته ای و نه کسی یاری کمک به تو را هست.
به نام تو که در هر لحظه هستی و در، هر لحظه.
به نام تو که خدای آسمان و زمینی و خدای عابد و خاطی.
دست هایم به آرزوهایم نرسید آنها بسیار دورند
اما درخت سبز صبرم می گوید:
امیدی هست
دعایی هست
خدایی هست
فقط خداست که میشود با دهانِ بسته صدایش کرد
میشود با پای شکسته هم به سراغش رفت...
صغرا خانوم خوب می دانست بهترین تهدید برای ما بچههای تنها رها شده از ده صبح تا ده شب، این است که چادر مشکیش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیندازد سرش و بگوید من رفتم.
همین کافی بود که ما به گریه بیفتیم، گوشه چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو.
بعد فرق نمیکرد کدام یکیمان چادرش را گرفته بود، آن یکی میدوید میرفت سراغ کفشهایش.
کفشهای صغرا خانوم روزی چند بار قايم میشد:
زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفلش خراب بود.
یه سری عوامل و افعال و احکام در زندگی روزمره ما هست که به خاطر همیشگی بودن، هیچ وقت به اونها دقت نکردیم.
خیلی ساده از کنار اونها گذشتیم در صورتی که هر کدوم به اندازه یک کتاب حرف مفید داره که می تونه به ما در زندگی راهنمائی بده.
یه چند تایی از این قوانین رو براتون مثال می زنم، شما هم اگه موردی پیدا کردید برای من بفرستید.
- می دونی چرا شیشه ی جلوی ماشین خیلی بزرگه ولی آینه عقب اون قدر کوچیکه؟
چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره.
بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده....
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند.
یا مدام براى نبودنت، براى خط زدنت تلاش مى کنند؟
نه.
همیشه جنگیدن خوب نیست.
من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم.
اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید.
فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید.
براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید...
اگر مستضعفی دیدی ولی از نان امروزت به او چیزی نبخشیدی،
به انسان بودنت شک کن.
اگر چادر به سر داری ولی از زیر آن چادر به یک دیوانه خندیدی،
به انسان بودنت شک کن.
اگر قاری قرآنی ولی در درکِ آیاتش دچارِ شک و تردیدی،
به انسان بودنت شک کن.
اگر گفتی خدا ترسی ولی از ترس اموالت تمام شب نخوابیدی،
به انسان بودنت شک کن.
اگر هر ساله در حجّی ولی از حال هم نوعت سوالی هم نپرسیدی،
به انسان بودنت شک کن....
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻣﺎ بکاریم و ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ.
روزی پادشاهی ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ که ﻫﺮﮐﺲ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﮑﯿﻤﺎنهﺍﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ، ﺑﻪ ﺍﻭ ۴۰۰ ﺳﮑﻪ ﻃﻼ ﺑﺪﻫﻨﺪ.
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪﺍﯼ ﻣﯽﮔﺬﺷﺖ که ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ۹۰ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺷﺘﻦ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ.
شاه ﺟﻠﻮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ۲٠ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ ﻭ ﺛﻤﺮ ﺩﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﻬﺎﻝ ﺯﯾﺘﻮﻥ ﻣﯽ ﮐﺎﺭﯼ؟
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﺎﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ، ﻣﺎ بکاریم ﺗﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ....
