گاهی به سرعت در حال شنا در رودخانه خشک هستی و می خواهی سریع تر، به عشق برسی و از تنهایی نجات پیدا کنی.
چون به شدت از تنهایی می ترسی و در برابر تنهایی، احساس ناتوانی می کنی.
نیاز عمیق و شدیدی به صورت یک عطش روانی برای ایجاد یک رابطه و عشق در خودت احساس می کنی.
ولی غافل از این هستی، که این نیاز، یک سرابی بیش نیست و اصل اساسی و مهم در این است که بتوانی با شجاعت تمام، تنهایی رو بپذیری و با تنهایی روبرو بشوی.
باید بتوانی به خودت ثابت کنی که حتی تنها و بدون رابطه هم می توان شاد و خوشحال بود....
دوستی می گفت:
سمیناری دعوت شدم که هنگام ورود به هر یک از دعوت شدگان بادکنکی دادند.
سخنران بعد از خوشامدگویی از حاضرین که ۵۰ نفر بودند خواست که با ماژیک اسم خود را روی بادکنک نوشته و آنرا در اتاقی که سمت راست سالن بود بگذارند.
بعد از آن در سمت چپ جمع شوند سپس از آنها خواست در ۵ دقیقه به اتاق بادکنک ها رفته و بادکنک نام خود را بیاورد.
من به همراه سایرین دیوانه وار به جستجو پرداختیم.
همدیگر را هل می دادیم و زمین می خوردیم و هرج و مرجی به راه افتاده بود...
خانم از پیر مردِ دستفروش پرسد:
این دستمال ها دونه ای چنده؟
فروشنده پاسخ داد:
هر کدوم دو هزار تومن خانم.
خانم گفت:
من شش تا برمی دارم و ده هزار تومن می دم یا نمی خرم و می رم.
فروشنده پاسخ داد:
اشکالی نداره خانم.
با این که سودی برام نداره ولی...
انسانهای بزرگ میتوانند انسانهای بزرگ تربیت کنند.
خصوصیاتی برای درک سطوح مختلف شخصیت انسانی را ببینید:
انسانهای بزرگ زودتر از دیگران سلام می دهند.
انسانهای متوسط در سلام کردن عجلهای ندارند.
انسانهای کوچک اما منتظرند دیگران به آن ها سلام کنند.
انسانهای بزرگ اول فکر می کنند، بعد حرف میزنند.
انسانهای متوسط اول حرف میزنند، بعد فکر می کنند.
انسانهای کوچک اصلا فکر نمیکنند.
انسانهای بزرگ بدیهای دیگران را فراموش می کنند.....
پوششی که باعث میشود دیگران را نبینیم.
جوان ثروتمندی نزد خردمندی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
خردمند او را به کنار پنجره برد و پرسید:
پشت پنجره چه میبینی؟
جوان جواب داد:
آدمهایی که میآیند و میروند و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد.
بعد خردمند آینۀ بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه میبینی؟...
