سلامی دوباره به همراهان کارگاه آموزش زندگی با تفکر مثبت به چهاردهمین جلسه از جلسات آموزشی ما خوش آمدید امروز به ادامه درس نیمه تاریک که آخرین قسمت این محث هم هست می رسیم پس با ما همراه باشید:
اميدوارم تا حالا تونسته باشين تمرين هاي نيمه تاريك رو انجام داده باشين و يه ليست از ويژگي هايي كه به ديگران فرافكني مي كنيد و همين طور صفاتي كه بهشون بار احساسي داريد، پيدا كرده باشيد. حالا به مهم ترين قسمت رسيديم، یعنی اين كه چه طوري اين صفات رو بپذيريم تا جلوي تكرار شدن درس هاي زندگيمون رو بگيريم.
اولين چيزي كه بايد انجام بديم اينه كه بفهميم هر كدوم از صفت هايي كه در نيمه تاريك خودمون قايم كرديم چه موهبتي رو براي ما به همراه داشته؟ يا به عبارت ديگه بفهميم اون صفت چه طوري مثل پوستۀ سفالي بوداي طلايي از ما محافظت كرده. مثال مي زنم:
دوست من به ديگران صفت منفي ترسو.... و صفت مثبت خوب و دوست داشتني و.... فرافكني مي كرد اما اگه كسي همين ها رو به اون نسبت مي داد به شدت عصباني مي شد. خوب، پس اينها حتما همون صفاتي بودن كه اون در نيمه تاريكش قايم كرده بود و براي همين هم در ديگران تشخيصش مي داد. اون به ياد آورد اولين بار وقتي ترسيد كه تنها توي اتاق بخوابه مامانش باهاش دعوا كرد و بهش گفت تو مگه ترسويي؟ از داداشت ياد بگير، مامانش واسۀ تنبيه اون، اين رو كه اون شب ها مي ترسه تنها بخوابه، توي جمع عنوان كرد. همه اون رو نصيحت كردند كه بده آدم الكي بترسه.
اون همون جا بدون اين كه چيزي از نيمه تاريك بدونه (يعني به صورت نا خود آگاه)، فهميد بايد ترس رو توي وجودش قايم كنه. از اون موقع به بعد اون هميشه مواظب بود كسي نفهمه كه از خيلي چيزها مي ترسه. اون هميشه از اين شكايت مي كرد كه آدم هاي اطرافش خيلي ترسو هستند.
من بهش گفتم اون هم ترسوئه و به همين دليل مدام اين صفت رو به ديگران نسبت مي ده و به همين دليل مدام آدم هاي ترسو سر راهش قرار مي گيرند. بعد از آموزش نيمه تاريك قبول كرد كه ترسوئه اما در آغاز پذيرش ترسو بودن، بيشتر حالش رو بد مي كرد. اون مي گفت چقدر نفرت باره كه من هم يه ترسو هستم.
از اون پرسيدم فكر مي کني صفت ترسو بودن كه تو در خودت پنهان كردي،چه موهبت مثبتي براي تو داشته؟
بالاخره بعد از كلي مرور خاطرات، اون به ياد آورد كه براي اين كه مخفي كنه كه مي ترسه، اتاقش رو از برادرش جداكرده. و توي مدرسه هميشه داوطلب مي شده كه بره پاي تخته، واسه همين معلمش هميشه ازش تعريف مي كرده. اين انگيزۀ اون بوده براي درس خوندن و جواب دادن و پيشرفت درسي.
بعلاوه اون به خاطر ترسو بودن، هميشه از دعوا پرهيز مي كرد و آدم محتاطي بود. اين محتاط بودن باعث شده بود اون گرفتار خيلي از مسائلی كه بچه هاي هم سن اون داشتند، نشه، خوب. اين ها همون موهبت هايي بودن كه صفت ترسو بودن براي اون به ارمغان آورده بود، پس چرا اون بايد از داشتن اين ويژگي وحشت و نفرت داشته باشه؟
در مورد صفت دوست داشتني و خوب، اون با چند بار تنبيه در بچگي و مقايسه شدن با ديگران را، احساس كرده بود اونقدركه بايد خوب نيست و هيچ وقت مورد پذيرش ديگران قرار نمي گيره. اون خودش رو يه آدم نا موفق مي دونست. معتقد بود ديگران موفقند، خوبند، پذيرفته مي شند اما اون اونقدر كه بايد، خوب نيست.
من بهش گفتم فكر مي كني صفت خوب نبودن كه تو در خودت پنهانش كردي، چه موهبتي براي تو داشته؟
گفت هميشه براي اينكه اين ويژگي رو در خودش پنهان كنه، مدام سعي مي كرده لباس تميز بپوشه، تا احساس كنه قابل پذيرفته شدن هست، و سعي مي كرده هميشه در كمك به ديگران پيشقدم بشه تا مورد پذيرش ديگران واقع بشه.براي همين، همه تا مسئله براشون پيش مي اومد،سراغ اون مي اومدن و اون رو به عنوان يه مشاور خوب مي پذيرفتند.
تمرين:
حالا من از شما مي خوام روبروي اون ليست از صفاتي كه در نيمه تاريكتون داريند و به ديگران فرافكني مي كنيند، بنويسيند كه فكر مي كنيند اولين بار چه زماني تصميم گرفتيد اون رو در خودتون پنهان كنيند؟ و بعد بنويسيد براي پنهان كردنش چه كارهايي كرديد؟ و فكر كنيد ببينيد كه اون صفت چه موهبتي رو براي شما به همراه داشته؟
خوب، بعد از پرده برداري از صفات نيمه تاريك و فهميدن موهبت هر صفت حالا نوبته تملك اون ويژگي هست.
تمريناتي براي تملك يك ويژگي:
1 _ از بين بردن بار احساسي ما به آن ويژگي:
تملك يك ويژگي يعني ابتدا بار احساسي رو كه به اون كلمه داريم از دست بديم. ادا كردن يك واژه با صداي بلند و به دفعات باعث مي شه كه مقاومت ما در برابر اون از بين بره و اگه كسي ما رو به اون ويژگي بخونه، ناراحت نشيم و در نتيجه بتونيم اون ويژگي رو بپذيريم. مثلا اگه يكي از واژه هاي ناراحت كننده براي من (ناموفق) باشه، بايد بارها با صداي بلند تكرار كنم من ناموفق هستم. بهتره اين تمرين دو نفره انجام بشه. يعني از يك دوست بخوايم كه روبروي ما بنشينه به چشم هامون نگاه كنه و بعد از ما تكرار كنه: تو نا موفق هستي. و بار ها و بارها اين تمرين تكرار بشه تا احساس كنيم بار احساسيمون به اون كلمه كم شده.
مي دونم كه براي ما پذيرش اين مفهوم دشواره چون به ما ياد دادند هيچگاه مطالب منفي دربارۀ خودمون به زبون نياريم. مثلا اگه احساس بي ارزشي كنيم، تظاهر مي كنيم كه چنين احساسي نداريم. در محل كار وانمود مي كنيم بي ارزش نيستيم. مدام پشت نقاب با ارزش بودن پنهان مي شيم و سعي مي كنيم كسي نفهمه كه چقدر احساس بي ارزشي مي كنيم. ما اين جنبۀ خودمون رو نمي پذيريم و مدام دربارۀ بي ارزشي ديگران پيش داوري مي كنيم.
جمله اي از خود دبي فورد مي گم كه خيلي مشمئز كننده است اما واقعيت اين موضوع رو به ما نشون مي ده. مي گه: به ما گفته اند تائيد، حال ما را خوب مي كند. اما اگر روي مدفوع را با بستني بپوشانيم، پس از دو سه قاشق بستني، دوباره مزه ي مدفوع را احساس مي كنيم. وقتي ويژگي هاي منفيمان را بپذيريم، ديگر نيازي به تائيد دروغين نداريم، چون مي دانيم كه هم ارزشمند هستيم هم بي ارزش، هم زشت و هم زيبا، هم تنبل و هم وظيفه شناس. آنگاه نزاع در درون ما به پايان مي رسد و مي توانيم از خشمي كه نسبت به خود داريم، دست بكشيم و خودمان و ديگران را ببخشيم و آسوده شويم.
2 _فرياد زدن با صداي بلند:
اينكار براي رها كردن احساسات سركوب شده خيلي مهمه. اگه جايي رو داريد مثل مقابل دريا و ... كه بدون آزار ديگران مي تونيد فرياد بزنيد و صفاتتون و حتي دلخوري هاتون از زندگي رو فرياد بزنيد، كه عاليه. در غير اين صورت، براي اينكه مزاحم كسي نشيد، سرتون رو در بالش فرو ببريد و صفات رو فرياد بزنيد. فراموش نكنيد كه مسائل جسماني ما هم ناشي از احساسات سركوب شده است. دبي فورد مي گه: اگه به شما ياد دادند كه اصولا فرياد زدن كار بديه من به شما ياد آوري مي كنم كه:
آنچه كه نمي توانيد باشيد، نمي گذارد كه باشيد
3 _چماق زدن:
وقتي صفتي رو كه به ديگران فرافكني مي كنيد، نمي تونيد به عنوان ويژگي خودتون بپذيريد و درمورد اون دچار يه خشم پنهان هستيد، يه چوب يا يه راكت پلاستيكي برداريد. چند تا بالش جلوي روتون بگذاريد و مجسم كنيد كه اون بالش ها همون جنبه ايست كه نمي پذيريد. اون وقت تا مي تونيد خشمتون رو با اون چوب يا راكت، سر بالش ها خالي كنيد. و بعدش مقابل آينه بنشينيد و بگيد من ،.... هستم. ( .... يعني همون صفتي كه به ديگران فرافكني مي كنيد.)
نكته:
بعضي ها، فكر مي كنند، اين تمرين با تمرين هاي مثبت انديشي و مثبت حرف زدن متناقضه. اما اين طور نيست. اگه بارها كلمه مثبتي رو به زبون مياريد يا بارها تصوير سازي ذهني مي كنيد، اما هيچ اتفاق مثبتي نمي افته، براي اينه كه چيزهايي در نيمه تاريك داريد كه نپذيرفتيد. پس با اطمينان بهتون مي گم كه به تملك در آوردن صفات نيمه تاريك يكي از مثبت ترين تمرينات ذهنيه و توليد ماند نمي كنه.
تمرين:
هر ويژگي در درون ما يك شخصيت فرعي رو به وجود مياره كه ما نمی تونيم اونو به شكل يك موجود زنده با خصوصياتي منحصر به خودش تجسم كنيم.
اين تمرين رو وقتي خيلي آسوده هستيد، صبح زمان بيدار شدن يا قبل از خواب، بعد از يك پياده روي مطبوع يا بعد از حمام انجام بديد. مي تونيد يه موسيقي ملايم بگذاريد يا شمع روشن كنيد. آخه اين يه آشنايي با شكوهه. همه ي قسمت هاي وجودتون كه به وسيله شما، طرد شدن، دور هم جمع شدن تا از شما بخوان كه اون ها رو هم بپذيريد و ببخشيد و دوست داشته باشيد.
چند دقيقه نفس هاي مرتب و آروم بكشيد تا آروم بشيد. بعد مجسم كنيد كه وارد يك اتوبوس بزرگ شديد. توي اين اتوبوس همه صفت هاي شما به شكل آدم هاي زنده وجود دارند. مي تونيد، اونها رو، زن، مرد، سالم، مريض، پير، جوان، زيبا، زشت، با خصوصيات بدني و فيزيكي و رفتاري مختلف ببينيد. حتي مي تونيد ويژگي هاتون رو به شكل حيوانات ببينيد. هر چيزي كه به ذهنتون اومد همون درسته. سعي نكنيد تجسماتتون رو خوشگل كنيد. هر بار كه اين تمرين رو انجام مي ديد به سراغ يكي از مسافر هاي اين اتوبوس بريد. راننده نگه مي داره تا شما با يكي از اونها به هواخوري بريد. مجسم كنيد اون مسافر، كدوم يكي از ويژگي هاي شماست. براش اسم بگذاريد.
ببينيد به نظرتون چه طوري لباس پوشيده. باهاش صحبت كنيد. ازش بپرسيد كي براي اولين بار به وجود اومده و چه موهبتي رو براتون به ارمغان آورده؟ و ازش بپرسيد كه براي يكپارچه شدن با شما به چي نياز داره؟ و دلش مي خواد چي بهتون بگه؟ خيلي به خودتون وقت بديد كه در مورد هر چيزي كه دلتون مي خواد از خاطرات اون ويژگيتون در گذشته زندگيتون، بدونيد، با اون ويژگيتون صحبت كنيد. در پايان بهش بگيد كه شما اون رو به عنوان قسمتي از وجودتون مي پذيريد و دوستش داريد. مجسم كنيد كه اون رو به هر شكل و قيافه اي كه هست، گرم و مهربون، در آغوش مي كشيد.
بعد دوباره با اون سوار اتوبوس بشيد. از ويژگيهاتون تشكر كنيد و بهشون بگيد كه دفعه بعد باز هم براي پذيرش اون ها به اون اتوبوس مي ريد. بعد از اين تمرين لااقل ده دقيقه در باره چيز هايي كه بهشون فكر كرديد بنويسيد و اگه وقت كرديد شكل اون ويژگي رو نقاشي كنيد. مهم نيست كه چقدر نقاشي بلديد. در ضمن اگه زود به نتيجه نرسيديد، نا اميد نشيد. بعد از چند بار انجام اين تمرين، كم كم ضمير نا خود آگاه شما به يادتون مي آره كه اونها از چه زماني شكل گرفتن. (ما هم وقتي به تمرين هاي كودك درون رسيديم، باز سراغ اين ويژگي ها مي ريم. حتما روي اين ويژگي ها كار كنيد.)
اين رو با يك مثال، از قول خود دبي فورد كه در حال حاظر بزرگترين استاد آموزش نيمۀ تاريكه و در خيلي از كشورهاي دنيا مراكز درماني داره، و حتي بيماران لاعلاج جسمي و يا سرطاني رو از اين طريق شفا داده، مينويسم. شما اون رو در باره هر صفتي از نيمه تاريك مي تونيد بررسي كنيد.
اون دربارۀ خودش مي گه: من با مردهاي زيادي آشنا مي شدم اما انگار هيچ كدوم از كساني كه من دوستشون مي داشتم، من رو نمي خواستد و سريع منو ترك مي كردند. من خودم رو دوست نداشتم. اين دوست نداشتن رو در نيمه تاريكم پنهان مي كردم. اما همين باعث مي شد همه چيز و همه كس، فقدان عشقي را كه به خودم داشتم،به من باز مي تاباندند. (يعني هركس كه با من آشنا مي شد صفت دوست نداشتن من رو كه در درونم پنهانش كرده بودم، دريافت مي كرد و اونهم بعد از مدتي احساس مي كرد من رو دوست نداره و اين درسي بوده كه تكرار مي شده)
دبي فورد مي گه:
وقتي صفاتي كه در من بود و به خاطر اون ها خودم رو دوست نداشتم، پذيرفتم و ياد گرفتم با پذيرش نيمۀ تاريكم، خودم رو دوست داشته باشم، آنوقت، مرداني را يافتم كه مرا مي پذيرفتند و دوست مي داشتند.
مادامي كه جنبه اي را در خودمان نمي پذيريم، افرادي را به زندگيمان جذب مي كنيم،كه آن جنبه را از خود نشان مي دهند يا يادمان مي آورند. هستي پيوسته در تلاش است تا به ما نشان بدهدكه واقعا چه كسي هستيم تا ياريمان كند كه يكپارچه بشويم. ما نمي توانيم بدون نفرت، عشق را و بدون بدي، خوبي را بشناسيم. كامل بودن بهتر از تظاهر كردن به خوبيست. اگر همه صفات نيمه تاريكمان را بپذيريم، نياز نداريم آنها را به ديگران فرافكني كنيم. وقتي عاشقانه به همۀ ويژگيهايمان نگاه كنيم، وجود ما يكپارچه مي شود. در اين حالت مي توانيم همه نقاب هايمان را بر داريم و جهان درونمان را در آغوش بكشيم. هنگامي كه سعي مي كنيم وانمود كنيم كه شخص به خصوصي نيستيم، اغلب نقطه ي مقابل آن شخصيت مي شويم. به عبارت ديگر، اين حق را از خودمان دريغ مي كنيم كه انتخاب كنيم، حقيقتا مي خواهيم كه در زندگي چه چيزي باشيم.
خوب من اين جا مي خوام مبحث نيمۀ تاريك رو به پايان ببرم . اما هنوز هزاران تمرين ديگه در مورد كشف سايه وجود داره. انجام تمرين هاي نيمۀ تاريك خيلي سخته قبول دارم اما نااميد نشيد به صورت طبيعي منيت ما با شناخت سايه مقابله مي كنه چون همۀ ما ترجيح مي ديم باوركنيم كه بهترين هستيم و اين ديگران هستند كه خطا كارند.
اما خواهش مي كنم اگه من هنوز نتونستم قانعتون كنم كه اين تمرينات رو انجام بديد، به كتاب نيمه تاريك نوشته دبي فورد مراجعه كنيد. چون اون جا اين مطالب خيلي كامل تر نوشته شده و مثال هاي زيادي داره كه مي تونه كمكتون كنه.
اين مبحث رو با جمله زيبايي از گاندي به پايان مي برم:
تنها شيطان هايي كه در جهان وجود دارند،
آنهايي هستند كه در قلبمان به جست و خيز مشغولند
فقط در آنجاست كه بايد جنگيد
کارگاه آموزش زندگی با تفکر مثبت جلسه سیزدهم
کارگاه آموزش زندگی با تفکر مثبت جلسه پانزدهم
خدايا،
كمك كن تا خود را از نو، تعبير كنم
*******************
