با سلام به رهروان راه توانگری و همراهان ما، به جلسه سیزدهم از کارگاه خوش آمدید بدون مقدمه می ریم ادامه بحث مهم نیمه تاریک را با هم انجام بدیم، پس با ما همراه باشید:
پوستۀ درونی
بيشتر دوست هايي كه صفتي رو در نيمۀ تاريكشون پيدا كرده بودد براي من نوشته بودند كه حالشون خيلي بد شده و از خود بيزار شدند و اصلا نمي تونند خودشون رو ببخشند يا بپذيرند كه صفاتي رو كه به ديگران نسبت مي دن، خودشون هم دارن. بعضي ها گفته بودن كه هر روز يه چيز جديد در نيمه ي تاريك كشف مي كنند، انگار اين تمرينات هيچ وقت تموم نمي شه و پايان نداره. چند نفر خودشون رو مثال زده بودند كه مثلا من كشف كردم كه فقط در ظاهر شوخ طبعم اما در نيمۀ تاريكم غمگيني رو پنهان كردم و چرا اون چه وانمود مي كنيم اينقدر با آنچه كه درون مونه تفاوت داره؟ و من كدوم يكي از اين ها هستم؟ اون آدم شوخ طبع بيروني يا اون آدم غمگين و تنهاي دروني؟
من اول جواب اين سه گروه رو مي دم و در عين حال شما رو با پوسته بيروني آشنا مي كنم.
پوسته بيروني:
پوستۀ ما از من ايده ال درست شده يعني چيزي كه دلمون مي خواد باشيم، و اونو به ديگران نشون مي ديم.
پوسته ما اون بخش از وجودمون هست كه با دنيا روبرو مي شه. اين پوسته، خصايلي رو كه سايه ما رو تشكيل مي ده، پنهان مي كنه. دردي كه از مشاهدۀ كاستي هامون احساس مي كنيم، وادارمون مي كنه تا اون ها رو پنهان كنيم و براي جبران جنبه هايي كه در خودمون نفي مي كنيم، نقطه مقابل آنها بشيم. به همين دليل نقاب هاي شخصيتي براي خودمون به وجود مي آريم تا به خودمون و ديگران بقبولانيم كه آن نيستيم.
براي توضيح بيشتر مي خوام يه داستان واقعي رو براتون تعريف كنم.
داستان بوداي طلايي:
سال 1957 در تايلند، معبدي رو به محل ديگري منتقل مي كردند. چند تا راهب مسئول جابجايي مجسمۀ بزرگ و سفالي بودا شدند. توي راه يكي از راهب ها متوجه تركي در مجسمه شد. راهب ها نگران شدن كه مجسمه آسيب ببينه، در نتيجه تصميم گرفتن شب رو همون جا استراحت كنن تا فكر كنن چه طوري اون رو منتقل كنن كه آسيب نبينه. شب يكي از راهب ها كه از نگراني خوابش نمي برد يه چراغ قوه برداشت و به سراغ مجسمه رفت تا مطمئن بشه كه ترك ديگه اي توي اون نيست و ترك قبلي بزرگتر نشده. همين كه نور چراغ قوه رو به محل ترك قبلي تابوند، متوجه شد يه چيزي داره اون زير مي درخشه.
اون اينقدر كنجكاو شد كه نتونست جلوي خودش رو بگيره و با يه قلم شروع به تراشيدن بوداي سفالي كرد. هر چي ترك بيشتر مي شد و لايه سفالي بيشتر مي ريخت، اون حيرت زده تر مي شد و بيشتر سفال رو مي كند. مي دونيند اون چي ديده بود؟ اون با يه بودا كه از طلاي ناب بود روبرو شده بود. يك گنج عظيم و باور نكردني.
خيلي از مورخين گفتند كه در زمان حملۀ لشكريان برمه، يعني چندين صد سال قبل از اين ماجرا، راهب هاي بودايي تايلند اين بوداي زرين رو با لايه هاي گل رس پوشوندند، تا مانع دزديدن اون بشوند. توي اون حمله همه اون راهب ها كشته شدن و اين مجسمه، به صورت سفالي باقي موند تا سال 1957 يعني زمان جابجايي مجسمه كه بوداي طلايي كشف شد.
خوب، حالا توضيح پوسته بيروني ساده تر، ما سايه هامون رو چنان خوب پنهان مي كنيم كه بيشتر اوقات چهره اي رو كه به جهان نشون مي ديم، نقطۀ مقابل وجود درون ماست. بعضي از مردم زره اي از بيرحمي مي پوشند تا حساس بودنشون رو پنهان كنند.
بعضي ها براي اين كه غمگيني درونشون رو پنهان كنن نقابي از شوخ طبعي به چهره مي زنند.
به قول دبي فورد مردمي كه وانمود مي كنند عقل كُل هستند در بيشتر مواقع همون هايي هستند كه سعي دارن احساس ناداني خود رو مخفي كنند. آدم هايي كه در ظاهر متكبر هستند معمولا درونشون احساس نا امني مي كنند.
ما در كار تغيير چهره استاديم. اما واقعيت اينه كه ما فقط ديگران رو با چهره بيرونيمون فريب نمي ديم. در واقع خودمون رو قبل از ديگران و بيشتر از بقيه، فريب مي ديم. يا بهتره بگم اين قدر براي پنهان كردن صفات نيمه تاريكمون تلاش مي كنيم كه در واقع پوسته بيرونيمون كاملا به يه چيزي مقابل نيمه تاريكمون تبديل مي شه. ما در واقع اين قدر اين كار رو انجام داديم كه ديگه باور نمي كنيم كه نيمه تاريك هم داريم و باورمون شده كه ما هموني هستيم كه داريم به ديگران نشون مي ديم. يعني ما بيشتر از همه به خودمون دروغ مي گيم.
ما بايد به دروغ هايي كه به خودمون مي گيم پي ببريم. چون اگه كاملا راضي و شادمان و سالم نيستيم يا آرزوهامون برآورده نمي شه به خاطر اينه كه دروغ هايي كه توي پوسته بيرونيمون داريم مانع ما هستند. مشاهده و بررسي هر رخداد، احساس و تجربه اي كه باعث شده ما اون پوسته بيروني رو بسازيم، به ما كمك مي كنه صفات سايه رو بشناسيم و به ما كمك مي كنه بفهميم كه پوسته ما يك ديوار حفاظتي براي ما بوده. اما وقتي بوداي درونمون رو پيدا كنيم ديگه نيازي به ديوار حفاظتي نداريم.
حالا مي خوام بهتون بگم پوشش بيروني و نقاب هاي ما، كه ما رو در برابر جهان محافظت مي كنه، گنج درون ما رو پنهان نگه مي داره. ما انسان ها نا آگاهانه طلاي درونمون رو با لايه هاي سفالي پوشونديم. تنها كاري كه بايد براي نمايان كردن طلاي وجودمون انجام بديم، اينه كه شجاعانه لاك خودمون رو لايه لايه بتراشيم. اين تمرين ها تا پايان عمر با ماست و اين جوري نيست كه ما يه بار نيمه تاريك رو كشف كنيم و بگذاريم كنار. چون هر روز يه ماجراي جديد و حوادث جديد در پيش رو داريم و مدام پوسته هاي جديد براي خودمون مي سازيم، پس بايد هميشه دقت كنيم چه چيزي رو داريم در نيمه تاريكمون پنهان مي كنيم.
دبي فورد دركتاب نيمه تاريك وجود مي گه:
در سمينارها و كلاس هاي آموزش نيمه تاريك، آدم هاي زيادي رو ديده كه سال ها ي سال روي شناخت خودشون كار كردن اما گاهي مي پرسند چرا تمرين هاي نيمۀ تاريك رو بايد هميشه انجام داد و تا كي بايد اين كار رو ادامه بدن؟
دبي فورد مي گه:
اين آدم ها خودشون رو به شكل اون بوداي طلايي با شكوه نمي بينند كه با لايه اي از سفال پوشونده شدند. اون ها از پوسته خودشون بيزارند. اون ها در نيافتن كه اين لايه هاي سفالي تا چه اندازه اون ها رو محافظت كرده. ما به دلايل گوناگون به اين پوسته ها نياز داشتيم و اين دلايل براي هر كدوم ما متفاوته.
ما از پوسته بيروني خود جهت محافظت از خودمون استفاده كرديم. يعني نقاب هاي ما مثل همون لايه هاي سفالين روي بوداي طلايي مي مونند كه از درون ما محافظت كردند. هر چند كه هدف نهايي ما ريختن اين پوسته هاست اما اول بايد اين نقاب ها رو بشناسيم و با نيمه تاريك خودمون كه انكارش كرديم آشتي كنيم. اما در انجام اين كار دليلي براي نفرت از خودمون وجود نداره.
دليلي وجود نداره كه با پيدا كردن صفات نيمه تاريكمون از خودمون بيزار بشيم يا نا اميد بشيم يا تمرينات نيمه تاريك رو ول كنيم. به نظرتون بعد از اونكه راهب، پوشش بوداي زرين رو فرو ريخت، بودا با خشم بهش گفت: من از اون پوسته وحشتناك بيزارم؟ يا اين كه مجسمه بودا با وجود اينكه دوست داشت از اون پوسته رها بشه تا وجود زرينش هويدا بشه، اون پوسته رو كه ساليان سال مانع دزديده شدنش شده بود، رو محترم مي داشت؟
ما براي رسيدن به بوداي زرين درونمون چاره اي جز تراشيدن لايه هاي سفاليمون (شناخت و كشف صفات نيمه تاريك وجود) نداريم. اما در عين حال نبايد از خودمون بيزار بشيم چون هر كدوم از اون صفات، زماني ما رو در مقابل چيزي حفظ كرده، يعني هر صفت نيمه تاريك براي ما يك موهبت به همراه داشته كه ما اگه اون موهبت رو بشناسيم، راحت مي تونيم صفات نيمه تاريكمون رو و در نتيجه خودمون رو بپذيريم.
دبي فورد مي گه:
بيشتر مردم به دنبال پي بردن به اون ويژگي هايي كه مدتي طولاني پنهان كردن، دچار اندوه مي شند. اگر درباره ميزان علاقه اي كه به خودتون داريند، خودتون رو فريب داديد، بگذاريد مدتي هم دچار اندوه بشيد. مثل اندوه راهب ها وقتي ترك رو ديدند. اما نگران نباشين. اگه شجاعانه ادامه بديد و پوسته هاي بيروني رو بتراشيد، با پيدا كردن بوداي طلايي درون از آرامش واقعي پذيرفتن خودتون لذت مي بريد.
دوست خوبي سؤال کرده بود که: اگه من از كسي تعريف مي كنم دليل اين نيست كه اون صفت رو در خودم قبول ندارم مثلا اگه از پوست كسي تعریف کنم يعني پوست خودم رو قبول ندارم؟ يادتون باشه من تاكيد كردم اگه صفتي رو كه فرافكني مي كنيد چه خوب و چه بد، نتونيد بپذيريد كه كسي به شما همون رو نسبت بده و اين عصبانيتون كنه و بگيد امكان نداره اون صفت در من باشه، يعني در نيمۀ تاريكتون قايمش كرديد. اما اگه بتونيد بپذيرينش يعني با اون ويژگي مشكلي نداريد و بايد روي صفات ديگه كار كنيد. ثانيا من اصلا نگفتم از كسي تعريف نكنيد. تعريف كردن يعني دادن انرژي مثبت به ديگران.
پاسخ به دوست هاي كه گفته بودن ليست صفاتي رو كه به ديگران نسبت مي دن نوشتند اما باور نمي كنند كه اونها هم اون صفات رو دارن:
(توصيه مي كنم تمرين زیر رو درباره هر صفت خوب و بدي كه باور نمي كنيد در شما هست انجام بديد.)
اين تمرين رو بايد بعد از انجام تمرينات مبحث قبلي انجام بديد. يعني اول يه ليست از صفاتي كه به ديگران نسبت مي ديد، چه مثبت و چه منفي، تهيه كنيد. حالا در دفتر مراقبه تون اين چهار سوال رو بنويسيد،
1 _ آيا هيچ گاه در گذشته اين رفتار رو از خودم نشون دادم؟
2 –آيا اكنون اين رفتار رو نشون مي دم؟
3 _آيا تحت شرايط ديگري مي تونم اين رفتار رو از خودم نشون بدم؟
4 _آيا ممكن است شخص ديگري بگويد كه من چنين رفتاري داشته ام؟
مثال:
اگه من به ديگران صفت دروغگو رو نسبت مي دم، اما معتقدم من اصلا دروغگو نيستم، بايد اين چهار سوال رو در دفترم بنويسم و بهش پاسخ بدم. ( پاسخ به سوال سوم خيلي مهمه از اين نظر كه به ما كمك مي كنه ديگران رو راحت تر ببخشيم.) اگه تونستيد به ياد بياريد كه اين صفت رو از خودتون بروز داديد، سعي كنيد به اولين باري كه اون كار رو كرديد فكر كنيد و به ياد بياريد برخورد ديگران در موردتون چطور بوده؟ اين به شما كمك مي كنه اون لحظه اي رو كه يقين كرديد بايد اون ويژگي رو در سايه تون مخفي كنيد، به ياد بياريد. نگران نباشيد. به مرور زمان ضمير ناخودآگاهتون به كمكتون مياد و چيز هاي عجيبي از زندگيتون رو به يادتون مياره فقط به شرط اين كه با خودتون صادق باشيد.
ادامه تمرين:
ببينيد تا حالا چند نفر رو به خاطر داشتن اون صفت طرد كرديد يا در ذهنتون محكوم كرديد؟ سعي نكنيد خودتون رو برتر از اون ها بدونيد يا بين رفتار خودتون با اون ها تمايزي قائل بشيد. اجازه نديد كه مَنيت شما، رفتارتون رو موجه جلوه بده. به ياد داشته باشيد از نظر ديگران يه دروغگو يه دروغگوئه. حتي اگه دلايل شما رو داشته باشه. پس به جواب دادن به سوال 4 هم خيلي دقت كنيد و سعي نكنيد خودتون رو توجيه كنيد. البته اگه شجاعت روبرو شدن با نيمۀ تاريكتون رو داريد كه حتما هم داريد. و الا تا اين جاي اين بخش رو نخونده بوديد. خواستند اولين گامه، و اولين گام هميشه سخت ترين گام. پس من به همتون تبريك مي گم كه اولين گام رو برداشتيد.
کارگاه آموزش زندگی با تفکر مثبت جلسه دوازدهم
کارگاه آموزش زندگی با تفکر مثبت جلسه چهاردهم
خدايا
كمك كن تا آن كسي را كه گمان مي كنيم هستيم،
به مبارزه بطلبيم تا كسي را كه مي توانيم بشويم، آشكار كنيم.
************************
