ویکتوریا دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود.
دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت:
خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم،
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،
بعضيها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،
بعضيها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،
بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي،
بعضيها زمينها را از خدا مجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند.
بعضيها حمال كتابند،
بعضيها بقال كتابند،
بعضيها انباردار كتابند،
بعضيها كلكسيونر كتابند
با سلام به رهروان راه توانگری و همراهان ما، به دهمین جلسه کارگاه آموزش زندگی با تفکر مثبت رسیدیم و ادامه آموزش ها با ما همراه باشید، امروز می خوام راجع به بخشایش با شما صحبت کنم و این درس پایان دوره اول هست و از جلسه دیگه وارد کتاب دوم از کارگاه آموزشی خودمون می شویم.
بخشایش
اين قسمت رو با توجه به شرايط خودم براتون شرح مي دم، همه اشخاص ديگه كه هنوز خودشون رو كامل پيدا نكردند و هنوز از دست خودشون، كلافه و نا اميد مي شند. مي خوام اعتراف كنم كه من هم همين طورم. من هم گاهي از خودم نا اميد و عصباني مي شم
اگه كسي اين طور نيست، حتما" جزو مقدسينه. اگه ما داريم اين تمرين ها رو با هم انجام مي ديم به خاطر اينه كه تا لحظه آخر زندگي هر کدام از ما، در اين كشاكش قرار داريم. اگه فكر مي كنيم كاملا درست و مثبت شده ايم، بهتره يك لحظه بايستيم و عميق فكر كنيم. نكنه اين چهرۀ اطمينان را شيطان شخصی خود ما به ما داده تا به خودمون غَره بشيم؟
تا از پيدا كردن شمشيرمون باز بمونيم ( اشاره به داستان کیمیاگر اثر پائلوكوئليو ) شايد هنوز قسمت هايي از نيمه تاريك ما در سايه پنهان باشه و ما اون رونشناخته باشيم. پس نا اميد نباشيم. اما غره هم نباشيم.
مي دونيد همه اين احساس ها از كجا نشات مي گيره؟ يه بخش بزرگيش به عدم بخشايش خود برمي گرده. من هنوز خودم رو، كاملا، به خاطر كم كاري هايم نبخشيده ام. به همين دليل خودم رو در ته وجودم لايق بهترين ها نمي بينم. مي دونيد منظورم چيه؟
بهتون مي گم ...
بزرگی را گفتند
راز همیشه شاد بودنت چیست؟
گفت:
دل بر آنچه نمی ماند نمی بندم
فردا یک راز است، نگرانش نیستم
دیروز یک خاطره بود حسرتش را نمی خورم
و امروز یک هدیه است قدرش را می دانم...
*******************
هر احمقی می تواند
چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛
برای حرکت در جهت عکس،
به کمی نبوغ
و مقدار زیادی جرات نیاز است.
آلبرت انشتین
جگرسوخته
بـامدادان كه به كويت گذر افتاد مرا
بـه گـلستان جمـالت نـظر افتاد مرا
عطر رخسار تو مدهوش و گرفتارم كرد
تـار گـيسوي تـو دام دگـر افـتاد مرا
درد شـيدائي مـن ورد زبان همه شد
تا زحسـنت شرري بر جگر افتاد مرا
رفتم از درد جگر ناله و فـريـاد كنـم
تـير مـژگان تـو ديگر خطر افتاد مرا
در گلستان جمالت همه مَستند و خراب
از هيـاهوي كسان درد سر افتاد مرا
پيري از راه رسيد و به دلم غم بنهاد
دگر آن شور جواني ز سر افتـاد مـرا
بار الها مددي كن برسم من به وصال
اگـر از لطف تو خيري دگر افتاد مرا
گفت محمود بيا درد مرا درمان كن
كـه بـجز عشق تو درد دگر افتاد مرا
سروده ی: شاعر معاصر سید محمود ذکاوتمند
درصورت تمايل براي تهيه ديوان بابا (ساحل اميد) با شماره ۰۹۳۷۲۰۲۲۶۳۱ تماس حاصل فرمائيد
پدر روزنامه میخواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش میشود.
حوصله پدر سر رفت و صفحهای از روزنامه را كه نقشه جهان را نمایش میداد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد..
«بیا! كاری برایت دارم. یك نقشه دنیا به تو میدهم، ببینم میتوانی آن را دقیقاً همان طور كه هست بچینی؟»
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. میدانست پسرش تمام روز گرفتار این كار است. اما یك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید: «مادرت به تو جغرافی یاد داده؟»
پسرجواب داد: «جغرافی دیگر چیست؟
پشت این صفحه تصویری از یك آدم بود.
وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم ساختم!!!
همیشه برای ایجاد تغییر در دنیا ابتدا باید خود تغییر کنیم.
بزرگ ترین راه ها با شروع اولین قدم های کوچک طی می شود.
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست، من سه گاو نر را آزاد می کنم،
اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود، باز شد. باور کردنی نبود.
بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود.
گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد.
