فرمان بد
آرام جـان مـن بيـا تـا جان بـه قربانت كنم
جان گر نباشد قابلت ايمان بـه قـربانـت كنم
اي ماه شام تار مـن بنگـر به حـال زار مـن
فـرمان بـده جانا كه من اجراي فرمانت كنم
باز آي و در چشمم نشـين اي دلـستان نازنين
مگذار چشم خويشتن گريان ز هجرانت كنم
در فكر و در انديشه ام آتش زدي بر سينه ام
ميگـوي درد خـويش را تـا فكر درمانت كنم
مـن عـاشق روي توام آشفته چون موي توام
پـژمـرده افـكارم مـكـن تـا باز گريانت كنم
من تيرعشقت خورده ام، مَشكن دل افسرده ام
تـا قـلب پـاكم را هدف بـا تير مژگانت كنم
من عـاشق و ديوانه ام، محتاج يك پيمانه ام
پيمانه ام پركن كه من خود را به قربانت كنم
افتـاده كـويت منـم، اي صاحب لطف و كَرَم
رنـجم مده تا عاقبت نفرين بر آن جانت كنم
از داغ عشـقت سـوختم، ايمان خود نفروختم
غمگين مكن محمود را تا ميل هجرانت كنم
درصورت تمايل براي تهيه ديوان (ساحل اميد) با شماره ۰۹۳۷۲۰۲۲۶۳۱ تماس حاصل فرمائيد
من به مدرسه مي رفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه مي رفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ...
او هم به مدرسه مي رفت اما نمي دانست چرا ؟!
من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم مي گرفتم ...
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس مي فروخت !
معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟!
من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما او انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود ...
