تا حالا شده احساس تنهایی کنی. فکر کنی که هیچ کسی نیست که تورو بفهمه. آره حتما شده تو این مواقع سعی می کنی که چه حرکتی انجام بدی؟ خیلی از ماها می ریم پیش یکی از نزدیک ترین دوستانمون تا با درد و دل کردن با اون یه کم سبک بشیم.
اما حتما باز هم برات این اتفاق افتاده که همون دوستت که از نظرت سنگ صبورته برای تو وقت نداشته باشه و باید به کارهای خودش برسه.
اون وقت چی؟
دیگه به نظرت کی هست؟
خب من اینجا می خوام یه دوست رو معرفی کنم که میلیون ها ساله که همه می شناسنش از بزرگ و کوچیک، پیر و جوون، زن و مرد،دوستی که همیشه برای همه ما وقت داره همیشه به فکر ماست همیشه خیر و صلاحمونو می خواد اما ما بی معرفت ها خیلی وقتا از یاد می بریمش یا وقتی کارمون باهاش تموم شد دیگه تا مشکل بعدی سراغش نمی ریم.
باز هم می ریم سراغ افراد دیگه اما اون باز هم پیش خودش می خنده و می گه عیب نداره باز هم هر موقع کارت گیر کرد بیا پیش من.
تا حالا به این موضوع فکر کردی که این دوست عزیز که تنهای تنهای تنهاست دوست داره که تو هم بهش یه سری بزنی سرتو بگیری بالا بهش بگی سلام امروز فقط به خاطر خودت اومدم، اومدم که بهت بگم چقدر دوست دارم .
ازت تشکر کنم که اینقدر به فکر منی و شرمندم که من اون طور که تو می خوای به فکرت نیستم.
می دونم به من حتی به اندازه یک قطره هم نیاز نداری ولی باز هم شرمندم که برات بنده بدی بودم.
اگه خوب گوش کنید داره یه صدایی می یاد که می گه:
یکی اون بالاست که ما رو دوست داره
نامه ای از طرف خدا
در ادامه مطلب ادامه متن را بخوانید
کشیش سوار هواپیما شد.
کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند.
می رفت تاخلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد.
در جای خویش قرار گرفت، اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمی رسید.
مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.
هواپیما از زمین برخاست.
اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تاکمی بیاسایند.
پاسی گذشت، همه به گفتگو مشغول بودند.
کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چه ها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر بایدگذاشت.
ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد:
"کمربندها را ببندید!"
همه با اکراه کمربندها را بستند، امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند.
اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید،
"از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است."
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت
اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش - ماما..نم .. ما..مانم ....صدایش می لرزید
- ا ..چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید هق هق ,گریه می کرد آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم آنگونه که انگار سال هاست گریه نکرده بود با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت.
باغ وصل
مرغ دلم ز دام غمت پر كشيد و رفت
جز بي وفائي از تو ستمگر نديد و رفت
كـردم نصـيحتش كـه بسوزد بپاي تو
نشنيد و از ديار تو آسان پريـد و رفـت
شمع دلم ز رنج تو خاموش گشت و مرد
ديوانه گشت و راه بيابان كشيد و رفت
از بس كه آه سـرد ز بي مهريت كشيد
ناديدنت هزار مرتبه با جان خريدو رفت
هـرجـا نشـست صحبت مهر و وفا نبود
ناچار گشت و رشته الفت بريد و رفـت
ازسوز ناله هاي سحرگاه و اشك صبح
از پا فتاد و قامت سروش خميد و رفت
هرشب در انتظار بود و نشد ديده اش به خواب
يك گل ز باغ وصل تو هرگز نچيد و رفت
در راه عشق تو به هدر داد جان خويش
افسرده گشت و رنج فراوان كشيد و رفت
محمود تا به كي از مي و معشوق دم زني
كان بي وفا صفاي تو ارزان خريد و رفت
سروده ی شاعر معاصر: سید محمود ذکاوتمند
*******
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود نالید…
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…
موعد عروسی فرا رسید...
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !
همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
جمله روز :
ساده ترین کار جهان این است که خود باشی
و دشوار ترین کار جهان این است که کسی
باشی که دیگران می خواهند ...
************************
1-كلي گرا نباشيد.
هر آدمي وجود منحصر به فردي است با دنياي خاص خودش بايد اين دنيا را با همه رمز و راز هايش كشف كند تا صلاحيت قضاوت پيدا كند.
2-نفرت را از گستره قلبتان بيرون كنيد.
كه پيامدش اضطراب وخشم و نهايتاً جنون است و شما را كوركورانه به راهي خواهد كشاند كه پيمودنش شايد به قيمت از دست دادن خيلي چيزها تمام شود.
اگر نميتوانيد عشق بورزيد حداقل بيتفاوت باشيد و هرگز خود را اسير اهريمن نفرت نكنيد.
3-هميشه در ناكامي ها خودتان را مقصر اول فرض كنيد
اين كه همه چيز رابه قضا و قدر و بخت بد و خوش شانسي ديگران مربوط بدانيد چيزي جز نا اميدي برايتان به ارمغان نميآورد.
يادتان باشد غالباً اين شما هستيد كه راه را اشتباه رفته ايد و ميتوانيد بهتر و درست تر عمل كنيد.
4-در تصميم گيري هايتان شجاعت داشته باشيد.
زن 92 ساله با اندام نحيف و لاغر خود با كمك فردي در حال راه رفتن بود او با غرور گام برمي داشت. لباس هايش بسيار مرتب و برازنده بودند موهايش شانه كرده و صورت خود را آرايش كرده بود و رضايت خاطر عميقي در چهره اش موج مي زد.
او شوهر خود را به تازگي از دست داده بود و بينايي اش رو به ضعف گذاشته بود. بنابراين ديگر قادر نبود در خانه اش به تنهايي زندگي كند.
آنها در حياط يكي از خانه هاي سالمندان شهر به سمت اتاقش مي رفتند تا براي اولين بار اتاقش را ببيند.
آنها به اتاق رسيدند. در آنجا يك توله سگ كوچك بسيار زيبا انتظار او را مي كشيد. پيرزن راه خود را به سمت آن توله سگ عوض كرد.
كسي كه دست پيرزن را گرفته بود گفت:
«خانم شما هنوز اتاق خود را نديده ايد؟»
پيرزن پاسخ داد:
«نيازي نيست»
آن مرد گفت:
«ولي اتاق شما بسيار زيباست از ديدن آن حتماً خوشحال مي شويد.»
**************************
يكي از كليدهاي موفقيت در هر كاري پافشاري و ثابت قدمي است. وقتي كه فهميديد كه دقيقاً چه كاري مي خواهيد انجام دهيد، ناگهان در برابر خود فهرست بزرگي از كارهايي مي بينيد كه بايد انجام دهيد و معمولاً در آغاز شور و شوق بيشتري براي انجام كارها وجود دارد ولي براي موفقيت درست زماني است كه شور و شوق شما كم مي شود يك چيز ديگر هم احتياج داريد و آن پافشاري در انجام كارهاست.
سماجت همانند يك عضله است هر چه بيشتر تقويت شود قوي تر مي شود. به علاوه شما هم قوي تر شده ايد و مهارت ها و تجارب بيشتري بدست آورده ايد. پس به موفقيت نزديك تر شده ايد.
در راه رسيدن به هدف هميشه موانعي ايجاد مي شوند كه در برخورد اول عبور از آنها غير ممكن به نظر مي رسد.
اين موانع را به عنوان قسمتي از زندگي خود فرض كنيد. فرض كنيد شغل شما پايداري در پيمودن مسير براي عبور از اين موانع است.
اگر اين موانع در زندگي شما وجود نداشتند شانسي براي به مبارزه طلبيدن خود نداشتيد. و زمانيكه به موفقيت مي رسيديد ديگر شيريني آن موفقيت
