روزي خانمي سخني را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترين دوستش شد، او بلافاصله از گفته خود پشيمان شده و بدنبال راه چاره اي گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده و كدورت حاصله را برطرف كند.
او در تلاش خود براي جبران آن، نزد پيرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا، از وي مشورت خواست،،
پيرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته هاي آن خانم گوش داد و پس از مدتي انديشه، چنين گفت:
تو براي جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهي و اولين آن فوق العاده سخت تر از دوميست.
خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برايش شرح دهد .
پيرزن خردمند ادامه داد:
جوان ثروتمندي نزد عارفي رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسيد:
چه مي بيني؟
گفت: آدم هايي که مي آيند و مي روند و گداي کوري که در خيابان صدقه مي گيرد
بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
در آينه نگاه کن و بعد بگو چه مي بيني؟
گفت:
