غروب يک روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد.
زن گوشي را برداشت.
آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد دختر کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکينگ دويد،
ماشين را روشن کرد و به نزديک ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر کوچکش را بگيرد.
وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي که داشته کليد را داخل ماشين جا گذاشته است.
پسري جوان که يکي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت.
شيوانا نام او را “ابر نيمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي زدند.
روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت
دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟
شيوانا از “ابر نيمه تمام” پرسيد:
” چطور فهميدي که عاشق شده اي؟!”
پسر گفت:
” هرجا مي روم به ياد او هستم.
مردي در کنار جاده، دکه اي درست کرد و در آن ساندويچ مي فروخت.
چون گوشش سنگين بود، راديو نداشت، چشمش هم ضعيف بود، بنابراين روزنامه هم نمي خواند.
او تابلويي بالاي سر خود گذاشته بود و محاسن ساندويچ هاي خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش مي ايستاد و مردم را به خريدن ساندويچ تشويق مي کرد و مردم هم مي خريدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زيادتر کرد. وقتي پسرش از مدرسه نزد او آمد ... به کمک او پرداخت.
سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار راديو گوش نداده اي؟
در افسانه اي هندي آمده است که مردي هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانت هاي چوبي مي بست چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي خانه اش آب مي برد.
يکي از کوزه ها کهنه تر بود و ترک هاي کوچکي داشت. هربار که مرد مسير خانه اش را مي پيمود نصف آب کوزه مي ريخت.
مرد دو سال تمام همين کار را مي کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظيفه اي را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام مي دهد.
اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط مي تواندنصف وظيفه اش را انجام دهد.
هر چند مي دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
لقمان حکيم در خانه فرد ثروتمندي خدمت مي کرد. لقمان مردي چالاک، پاک و امين و درستکار بود.
به همين دليل، مرد ثروتمند براي او احترام بسياري قائل بود و لقمان را از فرزندانش نيز بيشتر دوست مي داشت و احترام مي کرد.
نقل کرده اند که لقمان اگرچه غلام بود، اما به سبب احترامي که آن مرد ثروتمند به او مي گذاشت، درواقع مانند خواجه و بزرگ آن خانه بود.
علت اين همه عزت و بزرگي آن بود که لقمان درحقيقت، خواجه نفس خويش بود و از هواي نفس خويش آزاد بود.
به سبب همين آزادي از هواي نفس و دوري از اميال و شهوات ، عزيز بود و نزد مرد ثروتمند به دليل خدمت و وظيفه شناسي عزيزتر شده بود. هرآنچه را که لقمان مي گفت، مرد ثروتمند مي پذيرفت و بدان ها عمل مي کرد و رأي او را مي پسنديد.
آورده اند که در زمان قديم، در سرزميني دور، حاکمي عادل و مهربان، در عين حال سخت گير و دقيق زندگي مي کرد.
اين حاکم آن چنان سخت گير بود که اگر جرم کوچکي از اطرافيانش سر مي زد، بدون هيچ چشم پوشي، آن فرد را تنبيه و زنداني مي کر .
اين حاکم سخت گير، چندين وزير دانا و با سياست داشت. يکي از وزيران نه تنها دانا و فرزانه بود، بلکه مهربان و نيکوکار نيز بود.
او همواره در فکر خدمت به خلق بود و شکر خداوند را به جا مي آورد.
اما از آنجا که هر انسان درستکاري هم ممکن است خطا کند، اين وزير نيز بي آنکه نيت بدي داشته باشد، در انجام کاري سستي ورزيد و خلاف دستور حاکم عمل کرد.
حاکم از دست او خشمگين شد. سابقه نيک او را به کلي فراموش کرد و دستور داد اموالش را مصادره کنند و خودش را نيز به زندان بيندازند.
وزيران ديگر که جز خوبي و نيکي از آن وزير نديده بودند، ميانجي گري کردند و از حاکم خواستند که به پاس پيشينه خوب آن وزير، او را ببخشد و از تنبيه او درگذرد، اما حاکم نپذيرفت.
وزير بيچاره مدت زيادي در زندان ماند و کم کم همه او را فراموش کردند. اما ناگهان اتفاقي افتاد که مسير زندگي و سرنوشت آن وزير را تغيير داد.
در روزگاران دور ، تاجري بود که همسر هنرمندي داشت . او آشپز بسيار ماهري بود . آشي که همسر تاجر مي پخت، نظير نداشت.
همه خويشان و آشنايان مرد، آرزو داشتند که يک روز به خانه او دعوت شوند و آشي را که همسرش پخته، بخورند.
کم کم اين خبر در تمام شهر پيچيد و تعريف آش هاي خوشمزه زن تاجر، دهان همه را آب انداخت. همه سعي مي کردند با تاجر دوست شوند .
بازرگانها سعي مي کردند با تاجر معامله کنند. قوم و خويش ها سعي مي کردند به او محبت کنند تا شايد روزي مرد بازرگان آنها را به خانه اش دعوت کند و از آشي که همسرش مي پزد، بخورند.
بازرگان شاگردي داشت که چند سالي با او کار مي کرد. اما با اينکه آدم فقيري بود، طبع بلندي داشت و هرگز به اين فکر نيفتاده بود که براي خوردن يک وعده غذا به خانه صاحب کار خود برود و از آشي که همسرش مي پزد بخورد.
با اينکه بازرگان چند بار او را به خاطر انجام کارهايش به خانه دعوت کرده بود، شاگرد به بهانه هاي مختلف به خانه او نرفته بود.
يک روز صبح، شاگرد تاجر مثل هميشه از خواب بيدار شد.
