یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای یک شغل مدیریتی در شرکتی بزرگ درخواست داد و در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛
رئیس شرکت در حالی که آخرین مصاحبه مراحل مصاحبه را انجام می داد، از شرح سوابق جوان متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی او از دبیرستان تا پژوهش های پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.
رئیس پرسید:
آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد:
هیچ.
رئیس پرسید:
آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
جوان پاسخ داد:
*************
کمتر کسي است از ما که داستان چوپان دروغگو را نخوانده يا نشنيده باشد.
خاطرتان باشد اين داستان يکي از درسهاي کتاب فارسي ما در آن ايام دور بود.
حکايت چوپان جواني که بانگ برميداشت:
آي گرگ! گرگ آمد و کشاورزان و کساني از آنهايي که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بيل و چوب و سنگ و کلوخي،
دوان دوان به امداد چوپان جوان ميدويد و چون به محل ميرسيدند اثري از گرگ نميديدند.
پس برميگشتند و ساعتي بعد باز به فرياد کمک! گرگ آمد
دوباره دوان دوان ميآمدند و باز ردي از گرگ نمييافتند، تا روزي که واقعا گرگها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که:
کمک کسي فرياد رس او نشد و به دادش نرسيد و الی آخر. . .
احمد شاملو که يادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقولهاي، همين داستان را از ديدگاهي ديگر مطرح ميکرد.
