پونه وحشی...
بهاران می رسد از راه ولی ای پونه وحشی تو را دیگر نخواهم دید
هزاران گل شکوفا می شود اما دو دستم جز گل حسرت گل دیگر نخواهد چید
بهاران می رسد از راه فروزان می شود هر خانه ای از شمع نوروزی
تو ای زیبای من افسوس به بزم غیر می سوزی
بهاران می رسد از راه به دشت آرزوهایم به جز آلاله مشکین نمی روید
یگانه کودک احساس خاموشم تو را خواهد ولی افسوس تو را هرگز نمی جوید...
یادم باشد
که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی در میان زشتی های بزرگ
و دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند،
نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد
که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم
هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد
که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست
نمی تواند با دیگران مهربان باشد.
