کجاها نباید خندید؟
به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را میچیند، نخند.
به پسرکی که آدامس میفروشد و تو هرگز نمیخری، نخند.
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه میرود و شاید چند ثانیه کوتاه معطلت کند، نخند.
به دستان پدرت ...
به جارو کردن مادرت ...
به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سر دارد ...
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی ...
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان نخند.
نخند که دنیا ارزشش را ندارد ...
که هرگز نمیدانی
چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند آدمهایی که هر کدام برای خود و خانوادهای همه چیز و همه کسند ...
آدمهایی که برای زندگی تقلّا میکنند ...
بار میبرند ...
بیخوابی میکشند ...
کهنه میپوشند ...
جارو میزنند ...
سرما و گرما را تحمل میکنند ...
و گاهی خجالت هم میکشند ...
خیلی ساده:
هرگز به آدمهایی که ضعیفتر از تو هستند، نخند.
روزی ممکن است تو جای آنها باشی. کسی چه میداند؟
با سلام به دوستان و همراهان همیشگی ما به سی امین جلسه از کارگاه آموزش زندگی با تفکر مثبت خوش آمدید. در ادامه مبحث خانه تکانی ذهنی در پنجمین قسمت این مبحث امروز در خدمت شما هستیم با ما همراه باشید:
خانه تكاني ذهني پنجم
تو درس قبلي، تمريني براي خويشتن دوستي بهتون داده بودم كه هر وقت چشمتون به آينه افتاد يه جملۀ مثبت راجع به خودتون بگيد. حالا در ادامه اون تمرین، اين تمرين رو هم انجام بديد.
تمرين تائيد خود:
حاصل اين تمرين براي شفاي بيماري جسمي و روحي و همينطور باز شدن درهاي ثروت و بركت حيرت آوره چون تمام خوبي ها با اين آغاز مي شود كه آنچه درون ماست، بپذيريم و آن درون را كه خود ماست، دوست بداريم. و لازمۀ اينكار اينه كه ابتدا ياد بگيريم، ويژگي هاي خوبمون رو دوست بداريم و به جايي برسيم كه تماميت خودمون رو، دوست بداريم. اين تمرين بايد به صورت ذكر روزانه براتون در بياد.
هر روز دست كم، سيصد بار تكرار كنيد:
من، خود را تائيد مي كنم
بي وقفه اين ذكر رو در دل تكرار كنيد. نگيد كه خيلي زياده. فراموش نكنيد طولانی ترین مسیرها با طی کردن قدم به قدم طی می شه.
بارالها
تو زندگی را بدون اینکه من قدرت و توانای داشته باشم
به من بخشیدی پس زندگی خود و اطرافیانم
را در پناه خودت بدون قدرت و توان من حفظ بفرما.
بارالها
خودم و عزیزانم را از هر بدی و شر و ضرری حفظ بفرما.
خداوندا
مردم کشورم و تمام بیماران را لباس عافیت بپوشان و حفظ بفرما.
خداوندا
آزمایش و امتحان من را در قبال زندگیم قرار مده.
بارالها
مرا در آزمایشات
هر قدر سنم بیشتر می شود کمتر به قضاوت مردم در مورد خودم اهمیت می دهم.
از این رو هر چقدر مسن تر می شوم بیشتر از زندگی لذت می برم.
حذف کردن آدم ها از زندگیم به این معنی نیست که از آنها متنفرم.
معنای ساده اش این است که برای خودم احترام قائلم.
هر کسی قرار نیست به هر قیمتی تا ابد با من بماند.
لطف بسیار بزرگی در حق خودمان خواهیم کرد اگر کسانی که روحمان را، مسموم می کنند را رها کرده و به آرامش پناه ببریم.
زندگی به من آموخت که هر اشتباهی تاوانی دارد،.....
موفقیت من زمانی آغاز شد که نبردهای کوچک را به جنگجویان کوچک واگذار کردم.
دست از جنگیدن با کسانی که غیبتم را می کردند برداشتم.
دست از جنگیدن با خانواده همسرم کشیدم.
دیگر به دنبال جنگیدن برای جلب توجه نبودم،
سعی نکردم انتظارات دیگران را برآورده کنم و همه را شاد و راضی نگه دارم.
دیگر سعی نکردم کسی را راضی کنم که درباره من اشتباه می کند.
آنگاه شروع کردم به جنگیدن برای:
اهدافم، رویاهایم، ایده هایم و سرنوشتم
روزی که جنگ های کوچک را متوقف کردم
روزی بود که مسیر موفقیتم آغاز شد.
هر نبردی ارزش زمان و روزهای زندگی ما را ندارد.
نبردهایمان را عاقلانه انتخاب کنیم
خدایا،
وقتی احساس می کنم که نگاهم نمی کنی
خود را در اوج تنهایی حس می کنم
انگار تمامی دنیا نگاهم نمی کنند
دلم زود می گیرد، بغضم می شکند
درمانده و درمانده
بی پناه ترین می شوم و هر اتفاق ساده ای مرا به هم می ریزد
اما، وقتی به خود می آیم و به یاد می آورم، ....
همه اخبار كرونا را دنبال مي كنيم، به فرزندانمان، عزيزانمان و سالخوردگان سفارش مي كنيم،
دست هايمان را زود به زود بشوييم.
چرا؟
كرونا آنگونه كه مي گويند مريضي سختی که مدام درد و آه، روز شب را از بیمار و اطرافیانش بگیرد نيست.
كه از دردش فراري باشيم، یا از سختی هایی که برای دیگران ببار می آوریم.
يك حقيقت وجود دارد، از مرگ فرار مي كنيم.
مي خواهيم زنده باشيم، پس زندگي را دوست داريم.
اين كشف مهمي است.
ما زندگي را دوست داريم،
همين مايي كه اول هر فصل بسته به شرايط جسمي و كاري مان گفته ايم: ....
خدايا
به نام نامي تو، جسم و روحم را آماده پذيرش
بهترين هايي مي كنم كه تو برايم خواسته اي
خدايی من
آرزوهای من يا چيزي بهتر از آن را،
به من عطا كن در جهت خير و صلاح همگان
خداوندا
من همه بارهای زندگیم را به تو مي سپارم
حقیقتش را که بخواهید احمق مجرم نیست، بیمار است.
یعنی معمولاً احمق ها آگاهانه دست به حماقت نمی زنند.
خیلی از آن ها حتی فکر می کنند که خردمند و دانا هستند نه احمق.
احمقها بیشتر از آنکه موجب تنفر بشوند، مایه ترحمند.
بیشعورها اما داستان شان با احمقها فرق دارد.
کسی که ساعت سه صبح بوق می زند بی شعور است.
کسی که جلو تمام زنانِ مسیر می ایستد بی شعور است.
کسی که در خیابان باریک.....
پدرم هرگز ما را کتک نزد و همواره تنبیه خلاقهاي در کف داشت. مثلاً اگر فحش بد ميداديم، باید میرفتیم و دهانمان را سه بار زير شير آشپزخانه ميشستيم و اگر فحش خوب میدادیم، یک بار.
من روزهای پرفحش کودکیام را یادم است که هر چند دقیقه یک بار بالای روشویی توالت ایستادهام و دارم آب میگردانم توی دهانم. هم زمان، نبردهای مرگ باری را هم یادم است که بین خواهران و برادرانم به راه میافتاد و میادینی که کم از رینگ خونین نداشت.
تنبیه پدرم در این مورد، بستن طرفین دعوا به همدیگر بود. البته سفت نمي بست اما شل هم نمیبست.
طنابِ زردي داشت كه از بالاي كمد ميآورد و دو طرف متنفر از هم را به هم ميبست. زجر این تنبیه به این صورت است که شما حالاتي از آزار رواني تدریجی و مدام را تجربه میکنید چون طنابپیچ شدهاید دقيقا به كسي كه چند ثانيه پيش با او كتككاري كردهايد.
یک بار هم که در خانه فوتبال بازی میکردم و پنجره .....
