امروز را با یك دید مثبت شروع کنیم
کافی است
به خودمان بگوییم
امروز بهترین روز است
تا بهترین شود...
هر قدمی که امروز
به سمت آرزوهایت برمیداری،
تو را یک قدم از پشیمانی فردا دور میکند
سپیده هرصبح،
شروع خوبی برای همراهی
با هستی است
الهی
این همه نوازش از تو بهرهٔ
ماست که در هر نفس چندین سوز و
نور غایت تو پیداست
چون تو مولایی کراست؟
و چون تو دوست کجاست
الهی
خود کردم و خود خریدم،
آتش بر خود، خود افروزانیدم،
از دوستی آواز دادم
دل و جان را فراناز دادم،
اکنون که در غرقابم
دستم گیر که گرم افتادم
الهی
چه یاد کنم که خود همه یادم،
من خرمن نشان خود فرا باد دادم
راننده گفت:
این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه!
در همین زمان…
دخترک گلفروش به دوستش گفت:
سارا بیا الان سبز میشه.
سارا نگاهی به چراغ انداخت و گفت:
اَه این چراغ چرا اینقدر زود سبز میشه، نمیذاره دوزار کاسبی کنیم.
این حکایت زندگی ماست...
وقتی به خاطر سختی رانندگی
از هوای بارانی شاکی هستیم،
کشاورزی در دور دست
به خاطر همین باران لبخند میزند.
یادمان باشد…
خداوند
فقط خدای ما نیست
اگر نمیتوانید دیگران را ببخشید هنوز از اصل جاودان حیات و مقام خود بیخبر هستید
حکایت زیبایی نقل شده که:
دو رفیق در دل کویری راه میرفتند. در میانه سفر، بر سر موضوعی جدالی میانشان درگرفت و یکی از آن دو سیلی محکمی بر صورت دیگری زد. رفیقی که سیلی خورده بود بی هیچ حرفی بر روی ریگهای روان نوشت:
" امروز بهترین دوستم سیلی محکمی به من زد "
آن دو به راهشان ادامه دادند. رفیقی که سیلی خورده بود در باتلاقی گرفتار شد...
زمانی که مردم دچار گرفتاری میشوند و بر سر دوراهی جادهای که به سوی ترس هدایت میشود گیر میکنند اغلب برای کمک فریاد میزنند.
در جامعه فعلی ما فریاد برای کمک زیبا جلوه داده شده است. از دید بسیاری از روانشناسان فریاد برای کمک اولین قدم به سوی بهبودی است اما در زندگی واقعی این فریاد فاجعهآمیز است.
با ذهنی پاک و قلبی نیرومند شما قادر هستید تا کمکی را که نیاز دارید بدون از دست دادن قدرت شخصیتان به دست آورید اما وقتی در ترس تثبیت شدید فریادتان برای کمک در واقع فریاد برای نجات است و این نجات خائنانه است.
تمایل برای نجات و رهایی یکی از متداولترین پدیدههای تاریخ است.
از زمان رابینهود تا سوپرمن تا روبوکاپ، نجات مفهومی است که هنوز از بین نرفته، بیشتر نمایشهای ملودرام تاکنون چیزی نساختهاند مگر درباره دوشیزهای که غم و اندوه دارد و بهوسیله شوالیهای نجات داده میشود.
همه افراد نجات و رستگاری را بدون کار شاق میخواهند، بسیاری از ما در حال جستجوی نجات هستیم بدون اینکه حتی آن را بشناسیم فقط میدانیم که زندگی ما فاقد چیزی است و تا زمانیکه آن را به دست نیاوریم نمیتوانیم شاد باشیم.
بنویسید به دیوار سکوت
عشـق سرمایه هر انسان است
بنشانید به لب، حرف قشـنگ
حرف بد وسـوسه شیطان است
و بدانید که فردا دیــر است
و اگر غصه بیاید امــروز
تا همیشه دلتان درگیر است
پس بسازید رهـــی را که کنون
تا ابــــد سوی صــداقت برود
و بکارید به هر خانه گلــی
که فقط بوی محبـت بدهد
سلام
صبح اولین روز هفتتون به بخیر
الهی امروز
آرزوهـاتـون دست یافتنی
کانون گرم خانوادتون
پـر از مـهربانی
رزق وروزیتون زیاد
و سعادت و خوشبختی
یـار همیشگی شما باشـه
مارتین لوتر کینگ، مبارز بزرگ آمریکایی در کتاب خاطراتش ﻣﻰنویسد:
روزی در بدترين حالت روحی بودم، فشارها و سختىﻫﺎ جانم را به تنگ آورده بود. سر در گم و درمانده بودم. مستأصل و نگران، با حالتی غريب و روحى ﺑﻰجان و ﺑﻰتوان به زندگی خود ادامه ﻣﻰدادم.
همسرم مرا ديد به من نگاه کرد و از من دور شد، چند دقيقه بعد با لباس سر تا پا سياه روی سکوى خانه نشست. دعا خواند و سوگوارى کرد!
با تعجب پرسيدم: چرا سياه پوشيدهﺍی؟ چرا سوگواری ﻣﻰکنی؟
همسرم گفت: مگر ﻧﻤﻰدانی او مُرده است؟
پرسيدم: چه کسی؟
همسرم گفت: خدا... خدا مُرده است!
با تعجب پرسيدم: مگر خدا هم ﻣﻰمیرد؟
اين چه حرفی است که ﻣﻰزنی؟
خانه دوستم غوغایی بود.
باباجان، پدر دوستم، شب خوابیده بود و صبح دیگر بیدار نشده بود.
همه در ناباوری عمیقشان سوگواری میکردند و به سر و صورت خودشان میزدند اما هیچکس کاری نمیکرد.
میدانید... تشریفات، خاکسپاری، پذیرایی... طبیعی هم هست.
هیچکس تصورش را نمیکند که این شتر روزی در خانهی خودش خواهد خوابید، و در چنین روزی باید به چه چیزهایی فکر کند.
ناگهان آقای همسایه پیدایش شد. خیلی آرام و متین آمد، جلوی مادر دوستم روی زمین زانو زد و گفت اجازه بفرمایید کارها رو من انجام بدم. همسرتون به من وصیت کرده و من از خواستههای ایشان اطلاع دارم.
و آقای همسایه کارها را دست گرفت. همسر و فرزندانِ خودش را بسیج کرد. غیر از صاحبان عزا به هر کسی مسئولیتی داد. و خلاصه مراسم تا روز آخر مرتب و منظم و آبرومندانه برگزار شد.
هیچوقت، برای هیچکس دیر نیست
یکی از خان های بختیاری هر روز که فرزندانش را به مدرسه می فرستاد، خدمتکار خانه به نام ابوالقاسم را با فرزندانش می فرستاد تا مراقب آنها باشد. ابوالقاسم هر روز فرزندان خان را به مدرسه می برد و همان جا می ماند تا مدرسه تعطیل می شد و دوباره آنها را به منزل می برد. دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل می کردند یک کالج آمریکایی (دبیرستان البرز) بود که مدیریت آن بر عهده دکتر جردن بود.
دکتر جردن قوانین خاصی وضع کرده بود. مثلا برای دروغ، ده شاهی کفاره تعیین کرده بود. اگر در جیب کسی سیگار پیدا می شد یک تومان جریمه داشت.
می گفت "سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است.
القصه.. دکتر جردن از پنجره دفتر کارش می دید که هر روز جوانی قوی هیکل، چند دانش آموز را به مدرسه می آورد. یک روز که ابوالقاسم در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگذار مدرسه کمک کرد، دکتر جردن از کار ابوالقاسم خوشش آمد و او را به دفتر فرا خواند و از او پرسید:
چرا ادامه تحصیل نمی دهد؟
یه روزایي هست که؛
آدم اینقدر حالش خوبه که
هیچ اتفاقي نمی تونه حال خوبشو خراب کنه
از این روزا واسه همتون آرزو می کنم
روزتون بخیر و شادی...
*********
آرزو دلیل بر استعداد است.
وقتی آدم آرزو می کند که
ای کاش من چنین و چنان شوم
بدانید که حتما می تواند بشود و اگرنه آرزو نمی کرد
هرکسی در دلش هر آرزویی هست
برآورده می شود. شک نکنید
برای اینکه اصلا آرزو سند حقانیت ماست.
مولانا میگوید:
کین طلب در تو گروگان خداست
زانک هر طالب به مطلوبی سزاست
