دو خلبان نابینا که هر دو عینکهای تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپيما آمدند.
زمانی که خلبانها وارد هواپیما شدند زمزمههای توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام كند دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده میشد چرا که میدیدند هواپیما با سرعت به سوی
با سلام به همه دوستان خوبم و همراهان همیشگی ما در قلب هائی به وسعت دنیا.
در ادامه کارگاه زندگی با تفکر مثبت امروز در سی و هشتمین جلسه و در ادامه مبحث پالایش درونی می رسیم به آفرينش توانگري ذهني از طريق كلام با ما همراه باشید.
گفتيم كه آفرينش توانگري ذهني از سه طريق انجام مي شه.
طريق اول، نوشتن. طريق دوم، تصاوير(چرخ اقبال) و روش سوم كلام.
طريق اول و دوم را كه براتون توضيح دادم، حالا مي ريم سراغ روش سوم.
آفرينش توانگري ذهني از طريق كلام:
من در کتاب های گذشته راجع به جادوي كلام براتون صحبت كردم و اين قانون ذهني كه مي گه:
هر آنچه به گفتار در آيد، به رفتار در مي آيد
دانشمندان ذهني، تخمين زده اند كه تكرار عبارت تاكيدي ..
به دام تعصبات نیافتید، که این زندگیِ متعصب، نتیجه تفکر دیگران است.
نگذارید سر و صدای عقاید دیگران،سر و صدای درون شما رو خفه کند.
پتانسیل موجود برای دستاوردهای بزرگ، قربانی اختلاف نظرهای کوچک می شود.
هر آدمی درون خود کوزه ای دارد که با عقاید، باورها و دانشی که از محیط اطرافش می گیرد پر می شود.
این کوزه اگر روزی پر شود یاد گرفتنِ آدمی تمام می شود.
نه که نتواند، دیگر نمی خواهد چیز بیشتری یاد بگیرد.
پس تفکر را کنار می گذارد و با تعصب از کوزه باورهایش دفاع می کند و حتی برای آن می میرد.
اما آدم غیر متعصب تا لحظه مرگ در حال پر کردن کوزه است و صدها بار محتوای آن را تغییر می دهد.
آنچه ما را ویران می کند...
حرفهایت را از صافی رد کن
شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:
گوش کن، میخواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو میگفت…
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یا نه؟
آن شخص گفت:
کدام سه صافی؟
همسایه گفت:..
وقتى جوانهاى امروز از ما مىپرسند:
شما چطور میتوانستید زندگی کنید قبلا؟
بدون تکنولوژی، بدون اینترنت، بدون کامپیوتر، بدون تلفن همراه، بدون ایمیل، بدون شبکههای مجازی؟
بايد پاسخ بدهيم:
همان طور که نسل شما امروز میتواند، بدون دلسوزی، بدون خجالت، بدون احترام، بدون عشق واقعی، بدون فروتنی، زندگی کند.
ما بعد از مدرسه مشقهايمان را مینوشتیم و تا آخر شب مشغول بازی بودیم، بازی واقعی ما با دوستان واقعی بازی میکردیم نه دوستان مجازی، ما خودمان با ...
سلام صبح اولین روز از اولین هفته عمر شما سر زده، صبح به کام و زندگی بر وفق مراد.
ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺪﺍ، ﺑﺎ ﺩﺳﺖِ ﺗﻮ، ﺩﺳﺖِ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺭﺍ می گیرﺩ
ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺗﻮ، ﮔﺮﻩ ﮐﺎﺭ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ می کند
ﺑﺎ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﺗﻮ، ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﻭ ﻋﺮﯾﺎﻧﯽ ﺭﺍ می پوﺷﺎﻧﺪ
ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﺗﻮ، ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺭﺍ ﺣﻞ می کند
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺭﯼ می گیری
ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺳﺖِ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺧﺪاست
صبحتون بخیر و شادی، آغاز هفته تون سرشار از آرامش و سلامتی، دلتون خوش و تقدیرتون بلند.
امیدوارم امروز اولین روز از بهترین روزهای شما باشه و به یاری خدا همگی یاد بگیریم تا در لحظه حال زندگی کنیم و لذت ببریم که زندگی فقط همین امروز است، دیروز گذشت و فردا، فرداست و برای فردا امروز را از دست نمی دهیم.
مثل هر بامداد شنبه دفترمون را شروع می کنیم با نام و یاد خداوند مهربان که تنها آرامبخش، دل های ماست.
الهی
به نام آن خدایی که نام او راحت روح است
و پیغام او مفتاح فتوح
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻼﻣﯽ ﺭﺍ ﺟﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﺭﺗﻌﺎﺷﯽ ﻣﯽﺳﺎﺯﯼ، ﻭ ﺍﺭﺗﻌﺎﺵ ﺗﻮ ﻣﻮﺟﯽ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﺨﺎﻃﺐ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺝ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺑﺮﺩ ﻭ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ.
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺝ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﯾﺎ ﺑﻪ پاﯾﯿﻦ می ﺮﻭﺩ ﺧﻮﺩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ.
نگذار ﻣﻮﺝ ﮐﻼﻣﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺰﻭﻝ ﺳﻮﻕ ﺩﻫﺪ.
ﺍﮔﺮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﻧﮕﻮ
ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﺑﮕﻮ
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمیاش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد.
مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.
پیر مرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد.
مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.
اندکی بعد، استاد به یکی دیگر...
اﮔﺮ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺁﺏ
ﺩﺭﻭﻥ ﺩﺭﯾﺎﭼﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﻔﺘﺪ
ﻫﯿﭻ ﺍﺛﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﻓﺘﺪ
ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ
ﭘﺲ، ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ "ﻣﮑﺎﻥ" ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ
ﺗﺎ ﺑﺪﺭﺧﺸـﻴﺪ
ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮﺳﻂ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ
ﺭﻗﻢ نمی خوﺭﺩ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﯽ ....
مادرم می گفت:
خوبه پنجشنبه ها در خانه بوی حلوا بپیچد، اموات چشم به راهند.
کودک که بودم می پرسیدم:
مگر آنها به ما احتیاج دارند.
می گفت:
نه ما محتاجیم به آنها، به دعای خیرشان و یادآوری خوبی های که در حق ما کرده اند هستیم.
از آن روز زمان زیادی گذشته و هنوز صدای مادرم در گوشم طنین انداز است.
عزیز سفر کرده ام من به جای بوی حلوا برای خوبی های تو، بوی عشق ...
