داستان آنهایی که رفتند از ایران و آنهایی که ماندند در ایران در بسیاری از سکانس ها شبیه به هم هست ولی یه تفاوت هایی هم با هم دارند که باید کنار هم دیده بشوند.
- آنهايی که از ایران رفته اند همانطور که دارند يک غذای سر دستی درست میکنند تا تنهايی بخورند، فکر میکنند آنهايی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی میخورند و جمعشان جمع است و میگويند و میخندند.
- آنهايی که مانده اند "در ایران" همانطور که دارند يک غذای سر دستی درست میکنند فکر میکنند آنهايی که رفته اند الان دارند با دوستان جديدشان گل میگويند و گل میشنوند و...
می دانید این مردان که زنان را می ترسانند و این پسران که دختران را آزار می دهند و این برادران که خواهرانشان را دلگیر می کنند، از کجا آمده اند؟
این مردان و این پسران و این برادران از اقلیم بی عشقی آمده اند.
از خانه های خالی از شعر و ترانه، از قحطی بوسه و آغوش آمده اند.
مادرانشان همسرانی قربانی بوده اند که نطفه ای را بدون عشق و به انزجار و به اجبار در زهدان خود پرورانده اند.
این پسران، میان خط و نشان و ترکه و توبیخِ هزار جهل کهنه و مدرن بزرگ شده اند.
آنها نوزادان مصیبت روزگار و تلخی ایامند....
سلام دوستان خوبم
بعد از چند هفته که به خاطر جابجایی محل کار و بیماری پدر فرصت نکردم بیام و با شما صحبت کنم امروز با لطف خدا بعد از بهبود پدر عزیزم و راه اندازی محل کار جدیدم با کلی حرف و جمله خوب خوب، که این روزها همه دربدر دنبالش هستند اومدم.
اومدم بذر امید تو دلاتون بکارم و خرمن شادابی را به دشت سینه هاتون سنجاق کنم.
خوبه آدم وقتی خیلی دلتنگ و دلگیره و فکر می کنه در لحظات سخت زندگیش داره سیر می کنه، یه سر بلند بشه بره تو نزدیک ترین بیمارستان به محل زندگیش و اونجا انسان هایی را ببینه که واقعا دردمند هستند و از ته دل رو به سمت خدا می کنند و با خلوص نیت می گن:
الهی شکر، یا رب العالمین.
اینجاست که انسان تازه متوجه می شه چه داشته های در زندگی داره که ازش قافله و ارزشمند ترین اونها نعمت نایاب سلامتی هست.
دانایی رنج است، عمیق و بزرگ.
رنج ها گنج هایی در دل خود دارند، و دردها آسودگی هایی به همراه....
این تابستان هم بی تو گذشت.
مثل بقیه تابستان ها، بقیه فصل ها، روزها و لحظه ها.
تمام آنها می گذرند و انگار نه انگار که تو دیگر در کنار ما نیستی.
لحظه های سخت بی مادری، بی مادری بی مادری.
چقدر تلخ است.
یکی میآید یکی میرود و این قانون بقاست.
اما تو که رفتی هیچ کس نیامد، وقتی تو نیستی انگار قانون بقا هم پوچ است.
بچه که بودم دلم خوش بود به گرفتن گوشه چادر مادرم و رفتن به کوچه پس کوچه ها و پُز دادن با مادرم....
من خیلی وقته دیگه فهمیدم موقع هایی که دلم می گیره یا وقتایی که احساس می کنم دنیا پاشُ گذاشته رو خِرخِره ام، نباید برم سراغ آدما.
آدمایی که مثل گذشته مهربون نیستن.
آدمایی که وقتی برای کسایی که سود و منفعتی براشون ندارن و به قول یاروگفتنی نمی تونن نونی از قِبَلِش بخورن ندارن.
آدمایی که دیگه سنگِ صبور نیستن و فقط سنگ ان.
آدمایی که افتاده نیستن اما بلدن چطوری بهت ضربه بزنن تا بیفتی....
هیچ کجا خانهی پدری نمی شود.
جایی که بوی بچگیهایت را می دهد.
از دربِ رنگ و رو رفتهی کهنهاش که وارد میشوی، صدای خنده و بازیهای بچگیات را میشنوی.
چشمهایت را میبندی، و در خاطراتت جان میگیری.
صدای کودکی را می شنوی که در گوشههای حیاط و زیر سایهی درختها بازی می کند، میخندد، و ذوق میکند.
مگر می شود چنین جایی بود و شاد نبود؟
مگر می شود عطر غذای مادرت را استشمام کنی و خوشحال نباشی؟
اصلا مگر می شود کنار مادرت بنشینی،....
مرحوم سید علی اکبر کوثری روضه خوان امام خمینی (ره )می گه:
بعد از اتمام جلسه اومدم از درب مسجد بیام بیرون یکی از دختر بچه های محله اومد جلوم و گفت:
اقای کوثری برای ماهم روضه می خونی؟
گفتم:
دخترم روز عاشوراست و من تا شب مجالس مختلفی وعده کردم و چون قول دادم باید عجله کنم که تاخیری در حضورم نداشته باشم.
می گه:
هر چه اصرار کرد، توجهی نکردم...
اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی می کرد.
روزی کوسه ای به او نزدیک می شه و می گه:
دوست داری با هم دوست بشیم؟
اختاپوس خوشحال می شه که قراره دوستی داشته باشه و می گه:
باشه.
کوسه می گه:
اما یه شرط دارم.
اختاپوس می گه:
چی؟
کوسه می گه:
که یکی از بازوهاتو به من بدی بخورم....
ساحل دلــت را به خـدا بسپار، خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد.
ما که نمی دانیم، شاید فردا آمدند و گفتند تمام شد.
دنیا را می گویم؛ ما که نمی دانیم، پس تا می شود به چشم های آدم هایی که دوست داریم خیره شویم.
حرف های نگفته دلمان را بگوییم تا می شود همدیگر را در آغوش بگیریم و بگذاریم دور باشد، هر آن چیزی که فردا اگر تمام شدیم
ای کاش دلمان نباشد.
که ای کاش همان چند ثانیه که فکرم به بی ارزش ها مشغول بود، برای خندیدن کنار عزیزانم می گذراندم.
ما که نمی دانیم؛ پس تا می توانیم....
پروردگارا
مراقب دستان ما باش که جز به سوی تو باز نگردد.
مراقب قلب ما باش، که فقط خانه محبت تو باشد.
کمکمان کن تا با هم مهربان باشیم.
تا محبت و مهربانیات را با تمام وجود احساس کنیم.
صبح آغازین روز هفته شما بخیر و نیکی
امیدوارم هفته خوبی پیش رو داشته باشید.
